شکارچی آرام و خجالت زده به نصیحت های مرد جوان گوش فرا داده بود و از زیر چشمانش نگاه سرزنشگر مردمی را که دور آنها جمع شده بودند می دید .شکارچی هیچ دلیل خوبی برای شکار آهوها نمیافت، هر چند بهانه ها بسیار بود.مرد جوان با هزار دلیل پسندیده، ناپسندی کار شکارچی را به رخ او و مردم روستا کشید.از داستان ضمانت آهو توسط امام رضا گفت تا حدیث ،از این گفت که تعداد آهو ها بسیار کم شده و نسل آنها در حال انقراض است،عددهایی میگفت که مردم روستا از آن سر در نمیاوردند،اما بهر حال او سواد داشت و حرفهایش درست بود.او میگفت بخاطر همین کشتن و کوچ آهوهاست که خدا قهرش گرفته و بارندگی امسال کم شده و روستا به قحطی گرفتار شده، او نگفت قحطی را فقط این شکارچی دچار شده است اما اینگونه در ذهن ها جا افتاد.و این نطق هیجان انگیز کافی بود تا مردم شکارچی بیچاره را _بیچاره نه از آن رو که بیچاره بود،از آن رو که شکارچی بود_به قدر کفایت با بیل و چوبهای بلند تنبیه کنند و از روستا برای همیشه به در کنند.و مرد جوان خوشحال از اینکه سخنانش را به جان و روان مردم نشانده بود و مردم روستا هم خشنود از "معرفت" جدیدی که به واسطهء گفته های مرد جوان بدان دست یافته بودند؛هر چند مرد جوان خود از غلط به کار بردن بسیاری از دلایل و سخنان خویش بی خبر نبود.
این ماجرا هم با کمک مردم روستا به خوبی و خوشی پایان یافت و شکارچی بدون حتی یک شکار از ده گریخت و مردم همه خوشحال که تعداد آهوها کم نشد و اینگونه شاید خدا نظری به آنها بیندازد چرا که به حفظ نسل آهوها کمک کرده اند.و مرد جوان هم بسیار خوشحال تر...
...اما چند روز بعد اتفاق بسیار عجیبی افتاد؛نوجوانی در کلبهءچوبی وسط جنگل ، مرد جوان باسواد روستا را_ که ظاهرا بسیار آهوها را دوست داشت_ دید که چند آهو در قفسهایی در کلبه اش نگه میدارد_ حتی شنیده شد که سر خون آلود یک آهو و چندین پوست آهو هم دیده شده_،نوجوان با عجله به روستا برگشت و بر سر مردم فریاد زد که ای خفتگان کجایید که دانستم قهر خدا از کدام دریچه به سوی ما آمده،آنچه را دیده بود شرح داد و مردم به واسطهء "معرفتی" که داشتند، خشمگین بیل و کلنگهایشان را برداشتند و با چشمانی که از خشم سرشار بود برای ریختن خون به سوی کلبهء وسط جنگل رفتند تا انتقام قهر خدا را از مرد جوان بگیرند.
احمد رئیسی
بهمن ماه 1390
پی نوشت:"مایکل کورلئونه در حال لعنت فرستادن به شیطان و اشکال مختلف شیطان بود که در همان لحظات فرستادگانش آدم میکشتند ، شاید هم اشکال مختلف شیطان را..."
پی نوشت:"ای مردمان! از من نیاید مردمی..."
پی نوشت:"در نامه کمال تبریزی به اصغر فرهادی آمده است:"می ترسم بهت تبریک بگم و بابت همین تبریک خشک و خالی، بشم عامل بیگانه و صهیونیزم جهانی و طرفدار مراسم فواحش هالیوود!""
بیخوابی شبانه وادارت میکند به فکر کردن.کاری که در غوغای ساختگی روز نمیتوانی انجامش دهی،در سکوت غمگین شب بی ریا و بی فاصله انجامش میدهی؛فکر می کنی!
برای آدمها این روزها چه کار سختی شده است فکر کردن،مساوی شده است با شاخ غول شکستن،فرقی ندارد به سیاست فکر کنند یا به عشق یا به خود یا به خدا! در هر صورت وقت فکر کردن انگار وقت نبرد با غولهاست برای این شبه آدمهای اندکِ اینبار نه اندک! آنقدر اما و اگر سر راهش می چینند که دست و پایش را می بندند؛دست و پای فکرشان را!
پرواز را که بی خیال میشوند هیچ،لنگ لنگان هم قدم میزنند،اینجاست که شکارچیان در کمین نشسته خوشحال میشوند،فکری که خود خود را محدود کند،خود را زخمی کند،بال و پر خود را بچیند،پاهای خود را به هزار اما و اگر ببندد،باید هم به دام انداختنش راحت باشد! آنوقت است که به زندان میکشانندش؛فکرت را!
و اینجاست که فکر کردن شاخ غول شکستن نیست،راحت میشود،بی خطر،بی مغز! و فکرت دیگر بمب نیست،فشفشهء کارخانه ای است. حالا میخواهی به سیاست فکر کن،به عشق،به خود یا به خدا؛بهرحال فکرت به استخدام روزمزد شکارچیان در آمده است بی آنکه خودت بدانی. آن پرندهء وحشی آزاد بر فراز دشتهای بلند و در میان ابرهای خشمگین و در قلب آسمانهای پاک،حالا مرغی شده اغشته به ماده های کثیف و در قفسی تنگ با بال و پری کوتاه شده و پاهای بسته؛هر چند در جایی گرم و نرم،که البته این مرغ اسیر گاهی هم تخم میگذارد برای تناول شکارچیان،و هر جا هم که نیاز باشد خود این مرغ را در کمی آب ولرم میپزند و فاتحه!
وقتی فکرت در اختیار آنان باشد به هر چه میخواهی فکر کن،حتی انکار خدا!حتی انکار خدا هم در اختیار آنان قرار میگیرد! خودشان فکرت را به صلیب میبرند،اما اینبار نه صلیب عروج که صلیب نزول،صلیب سقوط،صلیب مرگ!
و این سیمرغ _اکنون مرغ شده_ بیچاره که هر روز در انتظار مرگ خود را به قفس...نه نمیکوبد! این قصهء قدیمی لو رفته در دنیای شکارچیان رنگی ندارد،نکتهء انحرافی قصهء سیمرغ را کشف و آنرا در اختیار خود گرفته اند!...دیگر سیمرغ بودن رویاست،برای فکرت!
بی خواب که میشوی فکرت به همهء این جملات عجیب سرک میکشد...و اما هنوز شاخ غولهای نشکسته که درد من است،و فکری که تنها و آزاد در بیشه زاری خوش آب و هوا فدم میزند و نگران از اینکه شکارچیان به اینجا هم راه یافته باشند یا حتی این زمین،زمین شکارچیان باشد...و سخت مراقب دامهای اطراف!
پی نوشت:"این یک متن سیاسی نیست،دوباره بخوانید!"
میخواهم یک جمله زرد بنویسم،خسته شدم از نوشتن جملات سبز و سفید و خاکستری...میخواهم آنقدر "زرد" فریادم را بنویسم که "همه" بفهمندش! آنقدر "زرد" که هرکس در زندگی اش،"در سطح روزمرگی ها لمسش کرده باشد".
کدامین شبمان سحر شد از نوشتن متنهای سنگین و رنگین؟ کدام فریادمان خاموش شد؟ کدام آتش درونمان آرام گشت و همای آن به آسمان پرواز کرد؟ میخواهم زرد بنویسم در این امید واهی که خاموش شود این آتش،این سودای همیشگی،این آرزوی گنگ!
میخواهم مثل "همه" فریاد بزنم،با همان لحن و رنگ؛ زرد زرد !
"حالم گرفته،تو غربت اسیر شدم!"
"کمی" آسوده تر شدم،همیشه از دیدن این جملات خنده ام میگرفت،در عمق آنها چیزی نمیافتم،مثل حوض کم عمق بی ماهی لجن زده!
اما خودم یکی شان را نوشتم،یکی از آنها را به دنیای و جود کشاندم،به یکی از آنها جان دادم تا در کنار دوستان صمیمی و همرنگش بنشیند و منتظر کسی که به او نزدیک باشد و او را با خود ببرد؛ببرد برای یک فریاد،یک سرگرمی و بازی،یا ببرد که حتی دور بریزدش!
بهرحال او اکنون وجود دارد،نام او را "جمله زرد" گذاشتم،هر کس دوستش دارد او را با خود ببرد،مجانی!
همین که از گلوی من خارج شد دیگر صاحبش من نیستم،شاید مربوط به من باشد اما صاحب آن هر کس دیگری میتواند باشد،ربط داشتن با صاحب بودن فرق دارد!
این "جمله زرد" از همین لحظه منتظر کسی است که به دنیای او نزدیک باشد؛
هرکس خواست میتواند آنرا صاحب شود،بی سر و صدا ، کاملا راز آلود !
پی نوشت: "آدم پیچیده ای هستم،آنقدر که گاهی به خودم گره میخورم!"
پرستیدهء همگان،رد شدهء یکایک،آدم رانده شده ای بودم و،در هفت سالگی،پناهی نداشتم جز خودم که هنوز وجود نداشت،کاخ آینه ای تهی که سدهء نوپدید ملالش را در آن باز می تاباند. من زاده شده ام تا نیاز بزرگی را که به خودم داشتم برآورم؛تا آنگاه جز خودپسندی های سگی بغلی را نشناخته بودم؛واپس رانده به غرور،آدم مغرور گردیدم...
براستی گزینشی نداشتم،مسافری قاچاقی بودم که رو نیمکت خواب رفته بودم و بازبین بلیت تکان تکانم میداد:"بلیتتان!"
می بایستی تصدیق کنم که بلیت نداشتم،و نیز نه پولی که درجا بهای سفر را پپردازم.با اعتراف کردن به جرم آغاز کردم:اوراق هویتم را تو خانه جا گذاشته بودم،حتا دیگر یادم نمیامد که چه جوری از چشم مامور سوراخ کردن بلیت در رفته بودم،ولی پذیرفتم که یواشکی تو واگن آمده ام.در حجیت بازبین بلیت چون و چرا نمیکردم،بر احترامم برای وظایف او پافشاری میکردم و پیشاپیش سر به فرمان تصمیمش میگذاشتم.در این منتها درجهء فروتنی،دیگر جز به این شیوه نمیتوانستم خودم را برهانم که موقعیت را وارونه گردانم؛پس فاش کردم که دلیلهای مهم و نهانی مرا به دیژون فرا میخواندند که به فرانسه و شاید بشریت مربوط می شدند.اگر چیزها را در این پرتو نو میدیدم هیچ کی را در تمام قطار نمیشد یافت که به اندازه من حق داشته باشد در آن جای گیرد...
چنین است غرور:دفاعیهء بینوایان.تنها مسافران مجهز به بلیت حق دارند فروتن باشند،من هرگز نمی دانستم که آیا دعوا را میبردم:بازبین بلیت خاموش میماند،من توضیحاتم را از نو آغاز میکردم،تا هنگامیکه سخن میگفتم مطمئن بودم که ناگزیرم نمیکرد پیاده شوم.چهره به چهره میماندیم؛یکی خاموش و دیگری پرگو،تو قطاری که به سوی دیژون می بردمان.
"قطار،بازبین بلیت و بزه کار خود من بودند." و من شخصیت چهارمی هم بودم؛آن یکی،سازمان دهنده. تنها یک خواهش داشت:خودش را گول بزند،شده برای یک دقیقه،از یادم ببرد همه چیز را به پا کرده است.نمایش خانوادگی به کارم آمد:مرا دهش آسمان می نامیدند،این محض خنده بود و ازش بی خبر نبودم،پرخورانده از عطوفت،زود گریه ام میگرفت.
همچو نامه ای که در جست و جوی گیرنده اش بود،شخصم را به فرانسه،به جهان،پیشکش کردم.
گور بابای آدمها،اما چون می بایست میانشان بود،اشکهای شادیشان آگاهم میکرد که پر گستاخم،علت خودم بودم؛اوج غرور و اوج بینوایی،
من به میانجی جوششی که مرا به سوی نیکی میبرد به جهان نهاده شده بودم...
کلمات
اثری از ژان پل سارتر
برگردان : امیر جلال الدین اعلم
گاهی واژه ها کم میشوند؛ یا نا توان و گنگ، در حال جان دادن به گوشه ای از ذهنم پرتاب میشوند؛
گاهی الفبا برای من لال میشود و به نقض خودش فریاد میزند؛
گاهی کاغذ بسیط آنقدر کوچک و تنگ می شود که نمیتوان روی آن نوشت،جایی نیست برای نوشتن؛
گاهی همهء صناعات ادبی بیمار میشوند؛
گاهی قلم فلج میشود در زیر دستانم،توان سر خوردن هم ندارد؛
گاهی حرف هایت را برای "نگفتن" نگه داری بهتر است،
اصلا رنجش را خودم میبرم، تنها !
مدتها پیش بیگانه را در جمله ای که فکر میکنم ناقض خودش است خلاصه کردم:"در جامعهء ما هر آدمی که در تدفین مادرش گریه نکند،این خطر را میکند که به مرگ محکوم شود." فقط خواسته ام بگویم قهرمان کتاب محکوم میشود چون بازی را بازی نکرد.از این جهت او از دید جامعه ای که در آن زندگی میکند بیگانه است.جامعه ای که او منزوی و لذت جو در حاشیه و کناره های زندگی خصوصی پرسه میزند.برای همین است که خوانندگان وسوسه میشوند تا او را یک واخورده بدانند.اما اگر از خود بپرسیم چرا مورسو بازی را بازی نمیکند،آن وقت میتوان تصور درست تری از این شخصیت بدست آورد.تصوری موافق تر با نیت نویسندهء آن.
جواب آن ساده است:او از دروغ گفتن ابا دارد.
دروغ گفتن فقط گفتن آن چیزی نیست که وجود ندارد،بلکه افزون بر آن،آنست که بیش از آنچه که هست بگوییم و وقتی به حس آدمی ربط پیدا میکند،گفتن بیش از آنچه حس می شود است.
این کاری است که همهء ما هر روز در جهت آسانتر کردن زندگی میکنیم.مورسو،بر خلاف آنطور که نشان میدهد،نمیخواهد زندگی را آسان کند.او همان چیزی را میگوید که هست.او نمیخواهد بر حس هایش نقاب بزند.و به همین دلیل جامعه خود را مورد تهدید میبیند.بطور مثال از او میخواهند که طبق روال همیشگی از جنایتی که کرده اظهار پشیمانی کند.اما او میگوید بیشتر حس ملال دارد تا حس یک پشیمانی واقعی،وبیان این تفاوت جزئی او را محکوم میکند.
پس از نظر من مورسو یک واخورده نیست،بلکه مردی است مسکین و مجرد.عاشق آفتابی است که سایه ای از خود نداشته باشد،از حساسیت یا شوق عمیق بی بهره است.با سماجت تمام تحرک دارد و شیفتهء محض واقعیت است.واقعیتی هنوز منفی،واقعیت بودن و حس کردن،واقعیتی که بدون آن هیچ فتحی بر خود و دنیا ممکن نمیشود.
مقدمه آلبر کامو برای چاپ رمان بیگانه
وسط بت شکنی ات نایست،اگر تو را به چنگ اورند مجرم می خوانندت؛
بشکنشان،نگو نمیتوانم،خودت را جای همه آن شخصیت اولهایی بگذار که تشویق یا نکوهششان کردی...!!!
سحرگاه ابر و آسمان را با هم اشتباه گرفتم,خورشید که طلوع کرد فرقشان را دانستم...






