بیماری دردناکی است، ذره ذره جانم را می گیرد، حلقومم را می فشارد و قطره قطره در دهان حریص زمان فرو میریزدم. جانکاه و تلخ به مرگ خویش نشسته ام، بی هیچ امید رهایی... هر بار که فکر میکنم سر دردم بیشتر میشود... دیوارهای اتاق به هم نزدیک و نزدیک تر می شوند و من در میانشان اسیر شده ام، آنقدر مرا می فشارند که صدای خرد شدن استخوان هایم را می شنوم، له می شوم! درد...درد...درد...

چند ماه پیش، دکتر، چشمان زشت از حدقه بیرون آمده اش را به من دوخت، کمی جدی شد و صورت چاق خود را به من نزدیک کرد، لیوانی آبِ لجن آلود تعارف کرد. حرکاتش مثل دلقک ها بود، اصلا برایم جذابیتی نداشت. نگاه سردم را که دید گفت که یکی دو سال بیشتر زنده نیستی! فکر میکنم آینده را میگفت، آخر آن دکتر کریه را چه به گذشته من؟

تمام بدنم را ویروس های بد ترکیب اشغال کرده اند، گاهی حس می کنم روی کمرم خانه کرده اند، انگار قوز در میاورم، خمیده و خسته زندگی میکنم. درد... کرم های لعنتی نیمی از محتویات جمجه ام را خورده اند، در حفره های کثیف توی سرم زندگی میکنند. میان خون لزج توی مغزم دست و پا میزنند و برای مرگم لحظه شماری میکنند، لابد بعد از مردنم بی تفاوت توی خاک رها میشوند و زیر ریشه درختی خانه میکنند. به همین سادگی من پایان میابم و آنها تکرار میشوند! درد... باز هم این مرض لعنتی!

این بیماری ساده تر از چیزی است که بنشینم و برای این یکی دو سال نقشه ای بچینم، حتی برای فکر کردن به آرزوهایم دیر شده است چون کرمها تمام افکارم را جویده اند. هیچ تصوری برایم نمانده است. آرزوهایم هم یکی یکی ناپدید میشوند، این خزنده های لعنتی حتی به خاطراتم هم رحم نکردند!

گاهی به سمت چشمانم حرکت میکنند، نگاهم را تغییر میدهند. گاهی روی زبانم پیدایشان میشود، سخنانم را قطع میکنند؛ این بی صفت ها به تمام زندگی ام خط میدهند. گویی تمام وجودم را به آنها سپرده ام، میدانم اگر مقاومت کنم زودتر میمیرم، تمام زندگی ام را مقاومت کرده ام اما اینبار خسته ام، حوصله جنگیدن ندارم. بجنگم برای چه؟ که مثل بقیه یک دست لباس بد رنگ به من بپوشانند و روی یک تخت سفید حال به هم زن دراز بکشم و چند نفر بالای سرم گریه کنند؟ نه، حالم از گریه کردن به هم میخورد.میدانم اگر آنها را نابود کنم من هم مثل سایه ها میشوم، من نبودن را از سایه بودن بیشتر دوست دارم. شاید یک نوع خودآزاری وحشیانه باشد اما این مرض و ویروسها و کرمها را بیشتر از هر چیزی دوست دارم. شاید چون از وجودم خورده اند و رشد کرده اند و تکثیر شده اند. شاید هم چون تنها وارثان من هستند. در تمام زندگی ام احساسشان میکردم، همیشه توی سرم میچرخیدند، مخصوصا وقتی فلسفه میخواندم یا شاید فیلمی تماشا میکردم، تا میخواستم فکر کنم شروع به خزیدن میکردند... اما حالا همیشه در حال خزیدنند! ...سرم تیر میکشد...

 خسته ام،اگر درد امانم بدهد دوست دارم هزار سال بخوابم. اعصابم درد میکند، گاهی حس میکنم حجم این بیماری از جمجمه ام بیشتر میشود، دوست دارم جمجمه ام بترکد و همه ویروس ها بیرون بزنند، روی دست و صورت مردم بلولند و آنها را هم سرطانی کنند. باز هم درد...

یادم میاید بعد از مطب دکتر در خیابانها رها شدم، شاید باران هم میبارید، لابد کمی هم گلی شده بودم. اما آن اشباح زشت یاجوج ماجوج را خوب به یاد دارم. اشباحی که هنوز هم در خانه ها تکثیر میشوند، در حفره های کثیف شهر می لولند و زاد و ولد میکنند. سایه ها از میان هم عبور میکنند، همدیگر را میکشند و میخورند و ... انگار اصلا روی زمین گام نمیگذارند، لحظه ای هستند و لحظه ای نیستند. اه، همه چیز توهم است، آری بهتر است توهم باشد، ایکاش توهم بود، حتی این بیماری لعنتی! ... عجیب است که شهر سرطانی نمیشود، عجیب است که شهر درد نمیکشد. ویروس ها مغزم را به هر سو میکشانند، به مرد سیگار به دست که برای معشوقه اش مسخره بازی در میاورد تا پوستر آخرین فیلم سینما...

ذهنم آشفته است... سر درد امانم را بریده، انگار یک وسیله مکانیکی غول آسا هر ثانیه از آسمان به روی سرم سقوط میکند و باز بلند میشود، باز سقوط میکند و باز... دوست دارم آنقدر سرم را بین دو دستم فشار دهم که جمجمه ام منفجر شود. هیچ چیز دیگری آرامم نمیکند، بهتر است هیچ چیز آرامم نکند... از سنتور محمود و خنده علی و شکستن چیزی و بخشش کسی و اومانیسم و مبارزه و آخرین سکانس سانس بهشت، از آغوشهای برهنه و برج های بلند و فحش به عکس بزرگ توی میدان... همه را باید فراموش کنم، بهتر است فراموش کنم، ایکاش فراموش میکردم!

 

دردی تمام بدن یخزده ام را میلرزاند، چند قطره خون آلوده به چند ویروس، روی کاغذ میچکد... درد... راه آخر همین است، یک قلم که سرم را بشکافم و جمجمه ام را سوراخ کنم. درد... دستی بی رحم و ... راحت خواهم شد، مثل شهر! و دستان خون آلودی که جلوی صورتم میرقصد... آری، راه آخر همین است، بهتر است همین باشد... ایکاش همین بود...
اما این دیوار ها باز هم نزدیک میشوند... درد!

۱٦ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها:

گرگ ناامید شده بود، به گمانش قله آخر همه چیز را عوض میکند، اما... روی قله زوزه میکشد، تلخترین زوزه، آخرین فتح هم مثل همه، هیچ نداشت. و قله بود و لبخند اغواگرانه ای که جان گرگ را میستاند...
جزیره میان همه موج ها، دور افتاده ترین و تنها ترین بود، التماس موج های ویرانگر هم فایده ای نداشت، آن ها توان پنهان کردنش را نداشتند، باید میماند و با آتشفشانی که هر ساعت از درونش برمیافروخت، می ساخت...
درخت آخر، در بیابانی که خاکش توان هیچ روییدنی نداشت حتی انتظار قطره آبی را هم نمیکشید، چشم فرو میبست و به خواب آخر سلام میداد...
میشود میان بودن و نبودن ایستاد و آه کشید، همچون گرگ خسته ای که بالای آخرین قله زوزه می کشد و خوب میداند فتح آخر، خیالی بیش نبود...
میشود میان بودن و نبودن ایستاد و سر به تنهایی فرو برد، همچون جزیره ای که به التماس موج ها نشسته است...
بین بودن و نبودن، مانند تک درختی که در این بیابان نابودی که امید از همه چیز بریده است...
بین بودن و نبودن،میشود زیر سایه سنگین حماقت همه انسان های مسخ شده در هیبت حیوان و پوچی همه قضاوت هاشان، میشود "جرعه جرعه عصاره تلخ زندگی را در حلقوم زمان ریخت "...
میشود همین حوالی، در لحظه ای جاری، میان همه کتاب ها و فیلمها ایستاد و به آخرین قله لبخندی زد و انتظار موج بزرگ بخشنده را کشید که شاید تو را پنهان کند، سلام...

٢٧ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها:

     همانطور که همه می دانند، کلکسیونرهایی هستند، که تنها تمبرهای مهر خورده را جمع آوری می کنند: و باورکردنش دشوار نیست که اینان تنها کسانی اند که به درون رسوخ کرده اند. آنان خود را به جنبه های پنهان تمبرها مقید می کنند: به شهر. زیرا (مُهر  سویه تاریک تمبرهاست. » ( بنیامین، خیابان یک طرفه، ۱۳۸۸: ۶۷

   شرم،درک نشدگی، یاس، سرخوردگی، تنهایی، رازها و سویه های پنهانی می باشند که بر مردمانی که از عصر خود جلوتر هستند مُهر می زنند. کسانی که می خوانند، فکر می کنند و می نویسند، مردمانی هستند که به حفره های دست نخورده زندگی سرک می کشند و خودخواسته یا ناخواسته به مرز زیستن با افکار گام بر می دارند و در همین گام برداشتن ها درد را به استخوان و خفگی، را به درون راه می دهند. سوژگانی که دیگر نمی توانند بی تفاوت باشند. آنان آگاهی اندوهبار را با خود به دوش می کشند.آنان به ترومای سخت و دهشتناک واقعیت برخورد می کنند و مدهوش و از کار افتاده در میان است ها و بودها جا می مانند. گاهی تنها در خلوتی سیگار به دهان می گیرند و یا با قدم های تند عطش سیر ناپذیر آگاهیشان را به خانه و خیابان می برند و گاهی نیز در تنهایی اشک می ریزند. شرم راز پنهان امید است. « آنچه باعث می شود [ سوژه ] احساس شرم کند ربط چندانی به کاری که دیگری کرده ندارد، بلکه بیش از آن ناشی از خود واقعیت است که دیگری از کار که کرده شرمنده نیست.» ( ژیژک، ترس از اشک های واقعی : ۱۳۸۸ : ۱۱۷) آیا می توان به آینده امیدوار بود ؟ آیا باید امید داشت؟ چگونه باید با این درد جانکاه کنار آمد؟ و اصلاً این اندوه بارگی چرا با درد عجین می شود؟

 

 سوژهِ درمانده از مدار صفر آغاز نمی کند. صفر از خط حائل میان آنچه بود و آنچه خواهد شد به دنیا می آید. اساساً صفری وجود ندارد همه چیز تناقض بودگی اکنون می باشد. فرار از گذشته به رویای آینده ی ناشناخته انگیزه به وجود آمدن در مدار هیچ بودگی صفر است. « آگاهی اندوهبار آرزو دارد از دنیای مادی مستقل باشد و همانند خداوند یعنی جاوید و روح محض خلاص ,شود، اما در عین حال می پذیرد که جزیی از جهان مادی است و خواهش های جسمی و رنجها و خویشتنهایش واقعی و گریز ناپذیر است و در نتیجه دچار تفرقه و پیکار با خویشتن می شود. » ( پیتر سینگر، هگل، ۱۳۸۹: ۱۲۳) باید از این اندوه بارگی در مسیر آینده و شوق دیدارش عبور کرد اما تصویر آینده از خلاء به وجود نمی آید و در تهی بودگی پهنا نمی گیرد. خرده کولاژهای گذشته تنها تصویر ما از آینده است. آینده همیشه از گذشته باردار است. پس چاره کار چیست این کوله سنگین تا به کی بر دوش ما سواری می گیرد ؟ « بنا بر قرائتی روانکاوانه شاید بتوان ادعا کرد که واکنش خودآگاهی در این مقطع به واکنش بیماری به ویژه بیمار هیستریک می ماند که به طور ناخودآگاه از هر راه فراری استفاده می کند تا با حقیقت تروماتیک خود روبرو نشود. شاید چنین روشی در کوتاه مدت اثر بخش باشد و باعث شود که بیمار چه به واسطه فراموش کردن خاطره تروماتیک و چه به واسطه بازسازی و تحریف آن، چند صباحی از مواجه شدن با عواقب اضطراب آور بیماری اش سرباز زند یا به واسطه تکیه بر خودشیفتگی از واقعیت بگریزد و در درون خود پناه بگیرد اما سر انجام علایم بیماری باز هم خود را به شکلی دیگر پیچیده تر آشکار می سازند.» ( محمد مهدی اردبیلی، آگاهی و خودآگاهی در پدیدار شناسی روح هگل: ۱۳۹۰ : ۲۳۷-۲۳۸) راز در این در هم ریختگی و ناشادی نه در صفر بودگی بلکه در ناکجاآبادگیست. شرم، از هم گسیختگی آغاز میان -است و بود- می باشد. « جامعه ی که می تواند شرمنده شود، هنوز می توان بدان امید بست و تفکری که توان شرمنده ساختن دارد هنوز ارزش آن را دارد که پی گرفته شود.» ( امید مهرگان، تفکر اضطراری: ۱۳۸۸ : ۹۳)

 باید با شرم آغاز کرد با همان آگاهی ناشاد هگلی، باید دانست چه چیزی می خواهیم و به کجا می خواهیم برویم. گریز از گذشته به نوبه خود عالی می باشد اما نه صرفاً به انگیزش شرم با آگاهی از شرم. باید دانست ایستادن در خد حائل صفر به کجا می رود. باید از بینش اسپینوزا آموخت « که بیهوده است اگر چیزی را بخواهیم اصلاً قرار نیست آن را داشته باشیم.» ( رابرت سالیمن،کتیلین هیگز، شور خرد : ۱۳۸۷ : ۱۲۷) “جغد مینروا آن هنگام پرواز خویش آغاز می کند که شب سایه اش را گسترانده باشد

 

" شوپنهاور را فراموش کنیم و قدری مثل هگل خوش بین باشیم. ناخواسته به مرز آگاهی رسیده ایم و صفر بودگی به ناچار میان بودن یا نبودن ایستاده است. ناگزیر برای فرهیختگان دردهای هست که آن ها را خود دچار کرده است. ولی نباید در مرز صفر در خط حائل آن ایستاد باید به پیش رفت هر چند که گذشته همچنان ما را در رویاهای شبانه در بستر به اشک وا می دارد. به روایت هگل « هر کس نیز باید، به تبع مضمون، از سپهرهای فرهنگی جان کلی که قالب هایی اند که جان در گذشته بر جای نهاده است، بگذرد، و این سپهر ها برای او همچون مراحلی از یک مسیر است، که پیش تر ترسیم شده و هموار گردیده است. به همین دلیل است که ما، در میدان شناخت ها، چیزهایی را می بینیم که در دورهای پیش، جان فرهیختگان بزرگسالان آن دوره ها را به خود مشغول می داشت ولی اکنون برای ما در حد شناخت ها، تمرین ها، یا حتی بازی ها ی کودکانه است، با چنین نگاهی به فرهنگ طرح پیشرفت های پرورشی فرهنگ تاریخ و فرهنگ جهان را یک به یک باز می یابیم. و این فرابود گذشته، دیگر، در تملک جان کلی است که جوهر فرد را تشکیل می دهد و از این رو به عنوان چیزهای خارجی بر وی آشکار می شود و در واقع سرشت غیر زنده او را می سازد.» ( هگل، پدیدارشناسی جان: ۱۳۹۰: ۸۰-۸۱) این سرشت غیر زنده که جان های تک تک مان را در خود پاره پاره می کند نه از خودآگاهی بلکه از نادانستگی از آن چیزهایی هست از خود در دیگری می جویم. نوشته ها و فکرهایمان الویت های قالبی است که می خواهیم قالب کنیم. ما در پی آن چیزی نمی گردیم که وجود دارد بلکه در پی آن هستیم رویاها و آرزوهایمان را در دیگران ببینیم. قانع کردن که راز نوشته ها و فکر هایمان هست. بدون پاره کردن غشای تخمک، اووم را باردار نمی شود. قانع کردن همان لقاح است. از میان هزار تخمک تنها آن که قابلیت همزیستی با اووم را دارد زنده می ماند. « قانع کردن تصاحب کردن یک نفر است، بدون آنکه لقاحی صورت پذیرد.»

 ( بنیامین، خیابان یک طرفه، ۱۳۸۹ :۷)

   از تاریخ بی شرمی سخن بسیار رفته است. یاس ها و افسردگی برای کسانی است که زودتر از دیگری ها با ترومای دهشتناک واقعیت و امر واقعی روبرو می شوند. اما همین تاریخ بی شرمی اگر از خودِ از صفر بودگی آغاز شود سازنده است. آنچه تاریخ را به جلو می برد تصمیم است نه تصمیم حاکم تصمیمی که از خلق بر می آید .از همان سوژه فرهیخته که در اکنونیت خود کتاب به بغل می زند و با ته مانده های جیب خود برای خود در کنج شهرستان کتابی را به دست می گیرد تا سپهر جان کلی را به خانه آورد و در یک پیوند انضمامی بالنده شود. ژیژک راست می گوید : « من خویشتن نماینده آنِ ما ,خود یک نیروی بیگانه است که تن را بی قرار و هم زمان مهار می کند.» ( ژیژک، سینما به روایت ژیژک: ۱۳۸۹ : ۳۱) خودخواسته و ناخواسته در مرز صفر واقع شده هستیم و هیچ راه برگشتی نیست، آگاهی در اکنونیت بر هر کدام از ما در موقعیت خاص خودش نائل شده است راز این آگاهی باید ویران کننده باشد. ویران کننده زمان مصلوب کننده. رهایی ممکن است. البته با یکپارچگی با دیگری و برای دیگری. آن ذهن برج عاج نشینِ ناامید تا زمانی دیگری او را تائید نمیکند هنجارمند نمی شود. و اگر نتواند به جنون می رسد . جنون سازنده است و سازندگی آن در ویرانی است. فقط باید در همین هیچ بودگی شرم را ستایش کنیم. چرا که راه برگشتی نیست شما از عصر خود جلوتر هستید و عقربه های ساعت روی مدار صفر ساعت را وراونه می سازد.

 

نویسنده:کیانوش دل زنده

۱۱ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها:

   با ریش بلند سفید و عبای قهوه ای قدیمی و یک سیگار به لبش،با چشمانی "ریز و تیز بین" همه کوچه را میپاید.روی یک صندلی چوبی قدیمی که با هزار "دنگ و فنگ و صدای جیر جیر" سر پا مانده است جا خوش کرده."نور" و "بارش" هیچ اثری روی او ندارد.شال سبزش همیشه "چرکین" و عبایش به همان "شکل قدیمی" است؛از زمانی که من به یاد دارم؛

پیرمردی که تنها انتهای کوچه "بن بست"  مینشیند و یک کاسه جلوی پایش و یک قرآن در دستش دارد.

   مدتها به این فکر میکردم چطور در انتهای یک کوچه بن بست همواره کاسه او پر از "سکه" است!

   بعدها فهمیدم شال سبز و عبای قهوه ای و قرآن دستش کاسه گدایی اش را پر میکند از "سکه هایی که گویای ترس مردم از نادانی خویش هستند..."

 

 

   پی نوشت: در شهر کهنه ما قصه ها همیشه اینطور شروع میشوند:"یکی بود یکی نبود،غیر از خدای ما هیچ خدایی نبود."

٢٦ دی ۱۳٩۱ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها:

  مرگ من فرا خواهد رسید،چند ساعت بیشتر نمانده است.فرشته الهی در ساعتی قرین با نرسیدن،قرین با تولد و قرین با آغاز بر سر جنازه ام فرود خواهد آمد و همچون پتکی دیوار گلی یکساله را فرو خواهد ریخت.

  چند ساعتی بیش باقی نمانده است تا صدای گریه ات را بشنوم آنچنانکه صدای شیون روزهای در حال مرگ را شنبدم...

   خوش آمدی به دنیای واهی راههای بی انتها،آرام بیا در آغوش اعجازهای تلخ روزگار،گریه هایت را بگذار برای فرداهای پیش رو،فرصت آنرا بسیار خواهی یافت؛ خوش آمدی نوزاد گریان بیست و سه سالگی ام! درین ساعت تولد مرگ تولدی دیگر لبخندی بزن؛حتی اگر شده دروغین!

   خوش آمدی همراز پاکترین دردهای زمین،ای تولد زودمیر روزهای آینده؛ای صندوق آرزوهای هنوز به گل ننشسته،ای برج بلند که روزی زیر بارهای متوالی دچار خستگی خواهی شد و فرو خواهی ریخت؛خوش آمدی همدم بغضهای خیس در گلو شکسته....

   میدانم که خوب میدانی سرنوشت بیست و دو نوزاد قبلی را،سرنوشت بیست و دو صندوق آرزوهای چشم به راهی که در کناره ای از دریای ساعتهای آذر به گل نشستند.

   باید بدانی که پیش رویت ساعتهایی است به رنگ التهاب و به رنگ تنهایی،و پشت سرت بیست و دو جنازه سقیدپوش که زیر آواری از خاطرات مدفونشان کردم.

   بیا به دنیای رنگین کمانهای دور دروغین،دنیای کتابهای سوخته در آتش ترس های کهنه،دنیای بت های نامقدس شده و نامقدس های بت شده،

خوش آمدی به دنیای ما؛دنیای آدمکهای نقابدار...

   بیا به شب بارانی این زندان 

خوش آمدی شمارش معکوس مرگ!

 

 

به مناسبت یازدهم آذر ماه

و قدم گذاشتنم در بیست و سومین سال !

۱٢ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها:

  چقدر بیهوده رفتیم همه این راهها را،و چقدر بیهوده ذوق کردیم به همه این دلخوشیهای الکی،چقدر مثل ترسوها سکوت کردیم،و چه چقدرهای فراوان دیگری که انجام دادیم و به هیچ جا نرسیدیم،نرسیدیم که هیچ دورتر شدیم.دورتر شدیم از آن حس آشنا،دورتر شدیم از آن سرزمین بکر و زیبایی که همه هنرمندان و عارفان و شاعران و فیلسوفان همه عصرها آرزوی رسیدن به آنرا داشتند.

   چقدر در کوچه های تو در توی این شهر شلوغ و درد گرفته گم شدیم که دیگر راهمان را نشناختیم،همه راهها را رفتیم و همه قدمها را به "هر سویی" برداشتیم تا اینگونه به پوچی گرفتار آمدیم و اکنون در جست و جوی "بی سویی" !

   چقدر در سر و صدای این آدمها و ماشینها گم شدیم که دیگر حتی صدای خودمان را نیز نشنیدیم،خودمان را له کردیم لای همه چرخ دنده ها و زیر همه پاها و در پس هر تملق و سکوت ذلیلانه و فریاد احمقانه و دم جنباندن های چاپلوسانه و دروغهای زیرکانه و تهمتهای سیاستمدارانه و دورویی های خالصانه و نمازهای حاجتمندانه و ریاهای عزتمندانه و خیانت های محترمانه و همه آن دو متناقض هایی که کنار هم چیدیم و به آن رنگ و لعاب دادیم و با زبان چرب و نرم و حرکات رقاصانه و بازیگری های هنرمندانه آنرا حق جلوه دادیم تا دیگران را گول بزنیم خودمان را "به ظاهر" بالا ببریم و دیگران را "به ظاهر" به قعر چاه بفرستیم و پایین ببریم! خودمان را له کردیم،خودمان را کوبیدیم و به قعر چاه فرستادیم و خودمان را بی ارزش کردیم،چقدر ناشیانه!

   چقدر ناشیانه لحظه های عمرمان را تباه کردیم،چقدر قدرتمندانه خودمان را،آن "من" گمشده مان را در قفس نفس گرفتار کردیم و به گوشه ای نشاندیمش و توی سرش زدیم و " غم و تنهایی و رنجش" را با بازیها و هوسهای این دنیایی سرکوب کردیم،اما او هیچوقت آرام نشد،فقط ما از او فاصله گرفتیم،و حال ما ماندیم و تنهایی و غم غربت و رنج دوری و انتظار.

   و حالا به بیهودگی همه آن راهها که آمدیم می خندیم،چقدر کاشفانه!

   چقدر کاشفانه در جست و جوی راهی که میشناسیمش اما توان رفتن و گام برداشتن لای آن همه خار و مار ، در آن بیابان گرم و سوزان را نداریم،گویی میترسیم از این کوچه پس کوچه ها و بازیها و خنده ها و هوسها و اشکهای الکی و لحظه های پفکی و عشق های آبکی دل بکنیم،چقدر کودکانه!

   چقدر کودکانه از دل کندن از اسباب بازیهایمان میترسیم و غم دوریشان برایمان بزرگترین غم عالم میشود،با همه آدمها و غذاها  قهر میکنیم و در گوشه ای مینشینیم تا آنکه اسباب بازیهایمان را پس بدهند،و باز برگردیم به همان دوران کودکی که باور نداریم تمام شده است،چقدر نوستالژیکانه!

   چقدر نوستالژیکانه باید اعتراف کرد،اعنراف کرد که دلهره از دست دادن همین اسباب بازیهاست که راهمان را بسته و ما را در همین شهر شلوغ و کثیف و پوچ نگه داشته،چه دو راهی راحت اما سختی،چقدر متناقضانه! _ چقدر متناقضانه گاهی همه ما همینگونه به درد قافیه دچار میشویم که مبادا قافیه را باختن همه "چیز" را هدر دهد._

   چقدر شاعرانه قصه ما شده است زندانی شدن در بند اینهمه "چقدر" و "انه" های ادیبانه،باز هم "انه"؛چقدر تکراری!

   و آنجا که علی شریعتی "چقدر روشنفکرانه" نوشت:"همه چیز در جهان برای بودن آدمیست و درد اینست که بودن،خود،برای چیست؟ و چه خنده آورند آنانکه بودن خویش را در جهان ابزار چیزی کرده اند که خود ابزار بودن آنهاست!"

 

 

احمد رئیسی

اردی بهشت 1391

٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها:

   شکارچی آرام و خجالت زده  به نصیحت های مرد جوان گوش فرا داده بود و از زیر چشمانش نگاه سرزنشگر مردمی را که دور آنها جمع شده بودند می دید .شکارچی هیچ دلیل خوبی برای شکار آهوها نمیافت، هر چند بهانه ها بسیار بود.مرد جوان با هزار دلیل پسندیده، ناپسندی کار شکارچی را به رخ او و مردم روستا کشید.از داستان ضمانت آهو توسط امام رضا گفت تا حدیث ،از این گفت که تعداد آهو ها بسیار کم شده و نسل آنها در حال انقراض است،عددهایی میگفت که مردم روستا از آن سر در نمیاوردند،اما بهر حال او سواد داشت و حرفهایش درست بود.او میگفت بخاطر همین کشتن و کوچ آهوهاست که خدا قهرش گرفته و بارندگی امسال کم شده و روستا به قحطی گرفتار شده، او نگفت قحطی را فقط این شکارچی دچار شده است اما اینگونه در ذهن ها جا افتاد.و این نطق هیجان انگیز کافی بود تا مردم شکارچی بیچاره را _بیچاره نه از آن رو  که بیچاره بود،از آن رو که شکارچی بود_به قدر کفایت با بیل و چوبهای بلند تنبیه کنند و از روستا برای همیشه به در کنند.و مرد جوان خوشحال از اینکه سخنانش را به جان و روان مردم نشانده بود و مردم روستا هم خشنود از "معرفت" جدیدی که به واسطهء گفته های مرد جوان بدان دست یافته بودند؛هر چند مرد جوان خود از غلط به کار بردن بسیاری از دلایل و سخنان خویش بی خبر نبود.

   این ماجرا هم با کمک مردم روستا به خوبی و خوشی پایان یافت و شکارچی بدون حتی یک شکار از ده گریخت و مردم همه خوشحال که تعداد آهوها کم نشد و اینگونه شاید خدا نظری به آنها بیندازد چرا که به حفظ نسل آهوها کمک کرده اند.و مرد جوان هم بسیار خوشحال تر...

   ...اما چند روز بعد اتفاق بسیار عجیبی افتاد؛نوجوانی در کلبهءچوبی وسط جنگل ، مرد جوان باسواد روستا را_ که ظاهرا بسیار آهوها را دوست داشت_ دید که چند آهو در قفسهایی در کلبه اش نگه میدارد_ حتی شنیده شد که سر خون آلود یک آهو و چندین پوست آهو هم دیده شده_،نوجوان با عجله به روستا برگشت و بر سر مردم فریاد زد که ای خفتگان کجایید که دانستم قهر خدا از کدام دریچه به سوی ما آمده،آنچه را دیده بود شرح داد و مردم به واسطهء "معرفتی" که داشتند، خشمگین بیل و کلنگهایشان را برداشتند و با چشمانی که از خشم سرشار بود برای ریختن خون به سوی کلبهء وسط جنگل رفتند تا انتقام قهر خدا را از مرد جوان بگیرند.

 

احمد رئیسی

بهمن ماه 1390

 

   پی نوشت:"مایکل کورلئونه در حال لعنت فرستادن به شیطان و اشکال مختلف شیطان بود که در همان لحظات فرستادگانش آدم میکشتند ، شاید هم اشکال مختلف شیطان را..."

 

   پی نوشت:"ای مردمان! از من نیاید مردمی..."

 

   پی نوشت:"در نامه کمال تبریزی به اصغر فرهادی آمده است:"می ترسم بهت تبریک بگم و بابت همین تبریک خشک و خالی، بشم عامل بیگانه و صهیونیزم جهانی و طرفدار مراسم فواحش هالیوود!""

 

٢۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها:


   بیخوابی شبانه وادارت میکند به فکر کردن.کاری که در غوغای ساختگی روز نمیتوانی انجامش دهی،در سکوت غمگین شب بی ریا و بی فاصله انجامش میدهی؛فکر می کنی!

   برای آدمها این روزها چه کار سختی شده است فکر کردن،مساوی شده است با شاخ غول شکستن،فرقی ندارد به سیاست فکر کنند یا به عشق یا به خود یا به خدا! در هر صورت وقت فکر کردن انگار وقت نبرد با غولهاست برای این شبه آدمهای اندکِ اینبار نه اندک! آنقدر اما و اگر سر راهش می چینند که دست و پایش را می بندند؛دست و پای فکرشان را!

   پرواز را که بی خیال میشوند هیچ،لنگ لنگان هم قدم میزنند،اینجاست که شکارچیان در کمین نشسته خوشحال میشوند،فکری که خود خود را محدود کند،خود را زخمی کند،بال و پر خود را بچیند،پاهای خود را به هزار اما و اگر ببندد،باید هم به دام انداختنش راحت باشد! آنوقت است که به زندان میکشانندش؛فکرت را!

   و اینجاست که فکر کردن شاخ غول شکستن نیست،راحت میشود،بی خطر،بی مغز! و فکرت دیگر بمب نیست،فشفشهء کارخانه ای است. حالا میخواهی به سیاست فکر کن،به عشق،به خود یا به خدا؛بهرحال فکرت به استخدام روزمزد شکارچیان در آمده است بی آنکه خودت بدانی. آن پرندهء وحشی آزاد بر فراز دشتهای بلند و در میان ابرهای خشمگین و در قلب آسمانهای پاک،حالا مرغی شده اغشته به ماده های کثیف و در قفسی تنگ با بال و پری کوتاه شده و پاهای بسته؛هر چند در جایی گرم و نرم،که البته این مرغ اسیر گاهی هم تخم میگذارد برای تناول شکارچیان،و هر جا هم که نیاز باشد خود این مرغ را در کمی آب ولرم میپزند و فاتحه!

   وقتی فکرت در اختیار آنان باشد به هر چه میخواهی فکر کن،حتی انکار خدا!حتی انکار خدا هم در اختیار آنان قرار میگیرد! خودشان فکرت را به صلیب میبرند،اما اینبار نه صلیب عروج که صلیب نزول،صلیب سقوط،صلیب مرگ!

   و این سیمرغ _اکنون مرغ شده_ بیچاره که هر روز در انتظار مرگ خود را به قفس...نه نمیکوبد! این قصهء قدیمی لو رفته در دنیای شکارچیان رنگی ندارد،نکتهء انحرافی قصهء سیمرغ را کشف و آنرا در اختیار خود گرفته اند!...دیگر سیمرغ بودن رویاست،برای فکرت!

  

   بی خواب که میشوی فکرت به همهء این جملات عجیب سرک میکشد...و اما هنوز شاخ غولهای نشکسته که درد من است،و فکری که تنها و آزاد در بیشه زاری خوش آب و هوا فدم میزند و نگران از اینکه شکارچیان به اینجا هم راه یافته باشند یا حتی این زمین،زمین شکارچیان باشد...و سخت مراقب دامهای اطراف!

 

 

   پی نوشت:"این یک متن سیاسی نیست،دوباره بخوانید!"

 

٢٩ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها: