... و آدمی با رنج آفریده شد،با رنج از ازل برگزیده شد و با رنج به زمین؛این سلول همیشگی؛تبعید شد.و هماره از زندانی بودن در قفس زندگی رنج میبرد. و رنج دیرینه ترین یار آدمی است و وفادارترین.

  در این تاریخ آمیخته شده با رنج کار بدانجا رسید که هر آنکس را که رنجی نبود انسان نمیدانند و "شدن" را قرین با "رنج" میپندارند.و هر چه رنجها بیشتر انسانتر و هر چه رنجها عمیقتر آدمی عمیقتر...

  و رنج یار دیرینه منست،رنج از مردمی که هیچگاه مرا نفهمیدند.رنج از "بودن" در این دنیای کفر آلود و از گم کردن راه "شدن"!

  و رنج من از خود که هیچگاه خویش را فریاد نزدم و رنج از گلویی که با سکوتش مرا به سوی قهقرای تنهایی رهنمون شد؛حال رنج تنها شدن و تنها ماندن هم...

  و تنهایی و رنج دو دوست کهنی که همنشین همیشگی منند،گویی از ازل در کنار من آفریده شده اند و برای من! و همواره این دو دوست وفادار را لحظه به لحظه همراه خویش به این سو آن سو در زمان و زمین میکشانم.

  و رنج من از چشمانی است که هیچگاه مرا ندیدند،از آنکه هیچگاه فریاد سکوت مرا نشنید،هیچگاه رنج مرا ندانست.

  و رنج و تنهایی با من خواهند ماند،من با انها خو گرفته ام و دیگر زندگی با آنها برای من لذت بخش است.و از هر دوست دیگری مرا بهتر میفهمند و وفادارترند از هر آشنایی،و اکنون آشناترین آشنایان من اند.

"چشمانت را بر من مدوز ، ببند...من از دیدن آنها رنج میبرم..."

۳٠ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها: