« ـ "وارتان"! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
 در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
.
 دست از گمان بدار
!
 با مرگ نحس پنجه میفکن
!
 بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار
. . . »
 
 "وارتان" سخن نگفت
.
 سرافراز
 دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت
. . .

 « ـ "وارتان"! سخن بگو!
 مرغ سکوت، جوجۀ مرگی فجیع را
 در آشیان به بیضه نشسته است


 "وارتان" سخن نگفت
.
 چو خورشید
 از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
. . .


 "وارتان" سخن نگفت
 "وارتان" ستاره بود
 یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
. . .

 "وارتان" سخن نگفت
 "وارتان" بنفشه بود
 گل داد و
 مژده داد
: «زمستان شکست!» و
                                                         رفت
. . .

احمد شاملو

٢٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها:

  من عزم رفتن کرده ام و تو هنوز در خوابی،نه صدایی،نه حرکتی،همه چیز مات مانده است.فقط صدای تیک تاک ساعت است که بیداد میکند،که لالایی شده است برای همه،دعوتی است برای دیدن کابوسی وحشتناکتر از واقعیت. صدای زوزه باد و باران کمی که میبارد، و تو که با چشمان باز خفته ای...همه چیز مرا میترساند!

  همه جا سکوت،سر در گم مانده ام،نگاهم را از تو میگیرم؛هیچ چیز دیگری در اتاق نیست،اتاق خالی...خالی از هر چیزی که ترس من و تورا کم کند.عروسک ژولیده ای که روی دیوار کوبیده شده است،که لباس عروسش از غم گناه غبار گزفته است،گویی او هم با چشمان باز خفته است.گویی او را روی دیوار میخ کرده اند که فرار نکند،مثل من مثل تو...

  چراغ به صدای باد چشمک میزند،و دستان باد آرام او را مست و خاموش مبکند...و پرده کنار پنجره از تماشای عشق بازی باد و چراغ میرقصد.همه ابنها دعوتی هستند که مرا به آغوش تو ،به کابوسی غمبار میخوانند.

  به کنار پنجره میروم،نور کمی میتابد.و در کوچه جز برگهای زرد و نم باران چیزی نیست. انتظار صدای پای کسی که از این کوچه بگذرد در ذهن من به آرزو میماند.

  من آماده رفتن میشوم،ولی عرق سرد پیشانی تو لحظه ای نگهم میدارد.و چند سوال کودکانه در ذهنم میدود:بعد از رفتن من چشمان تو کجا را مینگرد؟

به سقف نگاه میکنم،امتداد نگاهت از من که بگذرد به تار عنکبوت گوشه دیوار میافتد،من که بروم نگاهت اسیر تار عنکبوت میشود.من میروم که چشمانت مجبور نباشند برای من نقش بازی کنند،میروم تا نگاهت ببیند با من چه کردی...و این را در اسارت و مرگ حشرات در تار عنکبوت ببین؛ببین که چگونه مرا کشتی!

  به کجا ؛ نمیدانم.شاید میروم که صدای پای عابری در کوچه را فراموش نکنم،شاید میروم تا صدای خرد شدن برگهای زرد زیر پای رهگذر را فراموش نکنم،منظره کوچه را،ماشینهای خیس را،و همه این انسانهایی که با چشمان باز خفته اند را فراموش نکنم...اینان که مات و مبهوت سر جایشان ایستاده اند.

  ...روی یک کاغذ سپید مینویسم:"وقتی رفتم خواب بودی.امیدوارم وقت برگشتنم کابوس نبینی،به من لبخند بزنی...امیدوارم بر گردم!"

و کاغذ را لای تار عنکبوت میگذارم،شاید لحظه ای خودت شوی و ...

"در کوچه باران میبارد و صدای گنجشک تنها هوای رفتن به هوا را به من میدهد..."

 

نوشته شده در

اردی بهشت 1388

٢٢ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها:

   وقتی به آسمان نگاه میکنم چیزهایی را میبینم که پنهان هستند...احساسی که من از وجود دارم هنوز خود من نیست،اون یک احساس منعکس نشده است.اون با من متولد شده اما بدون منه...

  و انگار برای همیشه رفته و من تنها موندم...

   من موندم و یک عمر تنهایی،یک عمر در جستجوی خویش دویدن،من موندم و این جستجوی ناتمام...

   و از این پس این کسب و کار منه،

من مانده ام و یک عمر تنهایی...

من مانده ام و من!

                                  چه دردناک! 

۱۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها: