سلام؛امیدوارم لا اقل تو خسته نباشی...اینجه همه خسته اند و من خسته تر از همه...

 

تو رفته ای من مانده ام،من مانده ام و اینهمه تنهایی و یک دنیای عصبانی،یک دنیای بیرحم،یک دنیای ریاکار.ولی من توان مبارزه ندارم،چرا که من از تو جز صداقت نیاموختم.

 

   و من اینجا تنها مانده ام،تو رفتی اما خوب میدانی چه آدمی شده ام،چه آدم بدی!شبیه همان آدم بدهایی که در قصه هایت به من میگفتی،من شده ام مثل همانها.من هم مثل همانها بزرگ شده ام،مثل همه بزرگترها کار میکنم و زندگی ام شده پول!!!مثل همه بزرگترها به "منفعت" میاندیشم.به همان رویای کودکیم رسیده ام که میگفتی ایکاش میشد هرگز به آن نرسید،"بزرگ شدن"!

 

  راستی تو چرا مثل آدم بزرگها نبودی؟نو چرا فرق داشتی؟تو مگر مثل ما نبودی؟پس چرا دل نمیشکستی؟

 

   تو رفتی و میبینی چه آدمی شده ام...و اینجا هوا سرد است و من تنها،زیر نور افکن،آغوش در آغوش این برف توفنده،چشم در چشم این غریبه ها که از کنارم میگذرند؛می خندند؛اشک میریزند و رانندگی میکنند،غصه هایم را میخورم...

 

   راستی؛بعد از رفتنت آنوقتها گاهی به خوابم میامدی،گمانم آنروزها هنوز بزرگ نشده بودم،شاید هم به همین دلیل به من سر میزدی. یاد دارم نامه ای به من دادی،ولی من هنوز آنرا نفهمیده ام،هنوز حتی آنرا نخوانده ام،چرا که تا وقتی که بزرگ نشده بودم نمیدانستم چه به من دادی،وقتی هم که بزرگ شدم وقتی نداشتم برای خواندن نامه ات،آخر اینجا آدم بزرگها که وقت ندارند.اینجا میگویند اگر وقت داشته باشی آدم بزرگی نمیشوی.اینجا هر چه بیشتر بدوی و کمتر وقت داشته باشی،هر چه کمتر بخندی یا گریه کنی،هر چه کمتر شاد شوی آدم بزرگتری هستی...

 

   اینجا نمیدانم چند نفر مثل من در خیابانها،زیر همه این نورافکنها آدم بزرگند اما در گوشه اتاقشان بچه میشوند.اینجا نمیدانم چند نفر مثل من اشکها و خنده ها و رویاها و غمها و عشقشان را در دفتر خاطراتشان در گوشه اتاقشان حبس میکنند.

 

   راستی اوضاع آنجا چطور است؟ آنجا شما غمگین هم میشوید؟دلتان شکسته هم میشود،آدم بزرگهای آنجا هم مثل آدم بزرگهای اینجا هستند؟شما آنجا کار هم میکنید؟ واه،چه سوالی،شما آنجا که پول ندارید!

 

   اینجا همه پول را نفرین میکنند و صبح تا شب از پی آن میدوند،اینجه همه نقش بازی میکنند؛در یک تئاتر عظیم و شگفت انگیز...و هر کس نقشی را بازی میکند که دوستش ندارد،اینجا آدم بزرگها همدیگر را له میکنند،به دوستانشان تهمت میزنند،دروغ میگویند،از شرع هم سپر میسازند و همه کارهای پلید آدم بدهای قصه ها را انجام میدهند تا نقش اول این تئاتر را بگیرند.اینجا همه نقش هم را بازی میکنند،با یک نقاب زشت...چه غصه ای!!!

 

   اینجا آدم بزرگها عشقهای دروغکی میسازند و راستی راستی دل میشکنند،اینجا گنجشک میکشند.

 

   باز هم وقت ندارم،کلی کار روی سرم ریخته،و این جمله آخر است:

 

تو رفته ای و من "همچنان دوره میکنم شب و روز را،هنوز را..." و روزی هزار بار آرزو میکنم :

 

کاش هنوز هم کودکی بودم که در آغوشت خوابم میبرد و وقتی بیدار میشدم میدانستم همه این دنیا یک کابوس کودکانه است...

 

  

 

  

 

  

 

٢٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها:

  و خاطره سبقتی است که ما از هر ثانیه میگیریم،در ذهن ما آنقدر دور که تصورش سخت و مبهم میشود و آنقدر نزدیک که بویش را به مشام حس میکنیم...

تقدیم به دوستان خوبم؛علی شرفی و علی روستایی ...

٢٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها: