مقدمه

   در آغاز همه به یک قضاوت دعوت میشوند،یک تصمیم...

   همیشه تصمیمها سر دو راهیها گرفته میشوند،تصمیم یعنی انتخاب یکی از دو راه،انتخاب راهی برای بودن. و داستان از همین جا شروع میشود،جدل بر سر رفتن یا ماندن!

   از همان آغاز یک بهم ریختگی را میتوان دید،از سقوط پیانو که مظهر آرامش است تا سر در گمی حاکم خانه؛مرد خانه؛ و دستپاچگی و عجلهء زن خانه،و در میان این آشفتگیها نوجوانی که مینویسد و میخواند اما همه چیز را میبیند.

   نشانه ها با ما سخن میگویند،نمادها راه را به ما نشان میدهند،از آنجا که زن روشنفکر  از مرد مذهبی اجازه میگیرد که آلبوم موسیقی شجریان را همراه خود ببرد، تا انتظار زن برای درخواستی از مرد مذهبی که "بمان"!    اما مرد مغرور سرگرم توالت رفتن پیرمرد فراموشکار است با نیم نگاهی به زن خانه و نظاره گر "رفتنی" که هنوز باورش ندارد.

    پیرمردی که فراموش کرده اما هنوز کمی در یادها مانده،او که فقط روزنامه میخواند و اتفاقات را از دور تماشا میکند،اما نگاههایش را که میبینی لحظه ای گمان میبری او همه چیز را میفهمد.او ظاهرا هیچ تاثیری در آینده ندارد اما معنی تازه ای به زندگی آدمهای اطراف میدهد.او که کوله باری از خاطرات است با سکوتش،نگاهش،فراموش کاریش و با انتظارش همه چیز را تغییر میدهد.

   اما همهء این روابط،این اتفاقات و این شخصیتها در کنار یک نوجوان و برای اوست که معنی میابند.کسیکه باید تصمیم بگیرد،کسیکه همه چیز را میبیند و درک میکند.و اوست که باید بین ماندن و رفتن یکی را انتخاب کند،بین دو روش زندگی،بین دو تفکر،دو اعتقاد!

   ...و ناگهان "ضعیف" پا به قصه میگذارد.او که راضیست به رضای خدا،راضیست به احکامی که برایش صادر شده است،راضیست به "کار" کردن در خدمت دیگران،و گویی تنها چیزی که برایش مانده یک خدای بزرگ و قدرتمند است که آینده "نسبتا خوبی" را برای او و خانواده اش در نظر گرفته است...او در برابر این بهم ریختگی فقط باید سکوت کند،باید ناظر باشد،او اینجا آمده که کارگر باشد،پولش را بگیرد و برود!

   "ضعیف و پیرمرد فراموش شده،با احکامی که برایشان صادر میکنند سرگرم میشوند، و جنگ میان روشنفکر و حاکم آغاز میشود : گروهی آینده بهتر را در ماندن،ایستادن و جنگیدن و ساختن میبینند؛در به چنگ آوردن؛ و گروهی در هجرت،در رفتن به جایگاه بهتر،در بهره بردن از آنچه که هست اما اینجا نیست،و این یک دو راهی بزرگ است برای ترمه،برای یک لطافت!"

   و همهء اینها با حوادث آینده است که معنی میابد،با جدلها ،کشمکشها،دروغها،نفرینها،فریادها،غرورها و ... است که همه چیز رنگ واقعی خود را میابد.همهء آدمها نقاب از چهره بر میکنند.

  در آسایش و سادگی آدمها همانند که دوست دارند باشند،اما در زمانهای سرنوشت ساز آن میشوند که هستند.

   و همهء قصه از یک فراموشی شروع میشود...تا به یک انحراف عمیق میانجامد!

  

  

٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها:

   یک ایده وقتی در ذهن جوانه میزند ریشه ها و شاخه های آن به مرور تمام سطوح ذهن را احاطه میکند،و هر چه تلاش کنی از آن بگریزی در حقیقت به آن نزدیکتر شده ای و آنرا در ذهن خود قویتر ساخته ای.ایده در هر لایه از ذهن تو یک خانه میسازد،تا آنحا که ذهن تو پیرو آن میشود نه ایده پیرو ذهن تو!

   در پستوی ذهن تو یک عشق به جا مانده است،راه گریزی از آن نیست،هر جا قدم بگذاری آنرا میبینی،به هر چه فکر کنی در دنیای او زندگی میکنی و اوست که در ذهن تو ریشه دوانده است،در ذهن تو رخنه کرده است.حتی اگر در شهر دیگران باشی،با ذهن دیگران درگیر شوی،در دنیای دیگران گام برداری،حتی اگر همرنگ القای دیگران شوی؛همه حا ذهن تو او را میجوید،ذهن تو او را القا میکند.

   خواب و بیداری ات از هم ناگسستنی میشود،همه لحظه ها در پی وصال او از پی هم میدوند،...و این ایدهء عشق است که ذهن تو را تسخیر کرده است.

   خواب و بیداری ات را از هم نمیشناسی،تو هستی و درد گناه یک عشق که ظاهرا نیست ولی آنقدر هست که تو را نیست میکند.تو را آنقدر از واقعیت زندگی دور میکند که حقیقت را غیر از آنچه دیگران میپندارند،میپنداری!

   ...و تو در این مرز میان توهم و واقعیت آنقدر در جستجوی حقیقت پیش میروی که در عمیقترین نقطه ذهنت شک میکنی،شک میکنی به همه آنچه تا کنون ساخته ای،به واقعیت شک میکنی!... و او فریاد میزند دنیای تو اینجاست؛کنار من! و تو میمانی،توهم او حقیقت دارد یا واقعیت زندگی...؟

   و این یک القای عاشقانه است،توهم عشقی که نیست اما تو را به همهء هست های دنیا مشکوک میکند...و تو باز هم مجبوری به خود القا کنی،با آدمها ،زمان و با واقعیتهای زندگی همگام میشوی و حقایق را مدفون میکنی،در پستوی ذهنت!

   و...

  من خوب میدانم

 "دنیای واقعی ما توهمی بیش نیست،اما او حقیقتی گریز ناپذیر است..."

  

  

 

٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها: