در صفین قیافه های شناخته شده و پلید بنی امیه هستند که با علی می جنگند و در نهروان قیافه های ناشناخته مقدس مآب مومن؛اما در جمل کیست؟عایشه ام المومنین است و طلحه الخیر و زبیر،نواده ی  عبدالمطلب،یعنی بزرگترین شخصیت های اسلامی.

   این مبارزه غیر قابل تحمل است،تکان دهنده است.حتی برای پیرو علی که همراه او به جنگ آمده است.یکی از سربازان علی به عنوان اعتراض به او میگوید اگر تو نصیحت کردی و آنها را به صلح دعوت نمودی و زیر بار نرفتند چه میکنی؟علی پاسخ میدهد که با آنها می جنگم.سرباز با تعجب میپرسد با ام المومنین و طلحه و زبیر می جنگی؟مگر ممکن است که این ها بر باطل باشند؟

   علی در اینجا جمله ای دارد که طه حسین میگوید در زبان بشر از وقتی که پدید آمده است،جمله ای به این عظمت بوجود نیامده است.و آن جمله اینست :

"تو حق را به مرد می سنجی یا مرد را به حق؟"

 

علی شریعتی

علی؛مکتب،وحدت،عدالت

٢٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها:

 

   آیا اگر هر کس دیگری همچون من در جنگلی تنها بود و این چنین زوزهء گلوله ای از کنار گوشش میگذشت و در درخت پشت سرش فرو می نشست،همین گونه که من مات مانده ام و زمین و آسمان را می نگرم،میماند؟ آنقدر متحیر که مثل من هیچ انگیزه ای برای تعقیب آن شکارچی نداشت؟ شکارچی تازه کاری که نمی دانم مرا با کدام گرگ یا آهو اشتباه گرفته بود! بگذریم که آن شکارچی از کجا آمده بود و پی شکار چه حیوانی،بهرحال اکنون خیلی بیشتر از من به ترس و وحشت دچار شده است و به سرعت در حال فرار از اینجاست.

   اما نمیدانم اگر کس دیگری اکنون در جای من ایستاده بود به چه می اندیشید،به اینکه اگر آن پروانه زیبا توجهش را جلب نمیکرد و باعث نمیشد چند قدمی سریعتر بردارد الآن آن گلوله جای یکی از چشمانش نشسته بود،یا اینکه اگر آن پیرزن زشت در آن ده کوچک در خانه اش اسپند دود نکرده بود و دور سر او نمیچرخاند الآن او بود که دود شده بود.شاید هم اگر کسی جای من ایستاده بود همه چیز را به حساب بی دقتی آن شکارچی می نوشت.

   شاید هم اگر مثل من منکر دست داشتن واجب الوجود و امور ماورایی در اتفاقات بود اکنون همه چیز را به حساب اعمال خودش می نوشت.آری،درست است،این من بودم که پروانه را دیدم نه هیچ واجب الوجودی،هیچ پای ماورایی نبود که مرا به سمت ان پروانه حرکت داد،این دست من بود که بعد از اطاعت از مغزم در خانهء آن پیرزن روستایی را برای رفع عطش به صدا در آورد و همین زمان را طوری تنظیم کرد که من هم اکنون نجات یافته و حیرت زده اینجا ایسناده ام.

   وای بر من،در تمام ایمان خود به شک افتاده ام،گویی ذره ای گمان برده ام که نیرویی ماورایی می خواست چیزی را به من نشان دهد،عجب نمایش حیرت انگیزی! چرا یک گلوله سربی کوچک مرا اینقدر آشفته کرده است؟ چرا همه ایمانم را در برابر این افکار احمقانه به حراج گذاشته ام؟ اما نه،این گلوله کوچک نیست که مرا آشفته کرده است،این جان شیرین منست که مرا در بحر این افکار غرق کرده است.

"براستی اگر هر کس دیگری جای من بود این اتفاق ساده را چگونه توجیه میکرد؟"

 

   بعد از همین چند ثانیه ای که مرد در افکار عجیب فلسفی اش غرق بود،گلوله ای درست وسط دو ابرویش نشست،شکارچی که اولین تیرش خطا رفته بود،اسلحه اش را جمع کرد و پیروزمندانه دور شد و رفت. آری،این خود مرد بود که به همه آنها اندیشید و سر جایش ایستاد و گلوله دوم در سرش جا خوش کرد. و این همان مردی بود که دیگر نیست.

"براستی شما این اتفاق ساده را چگونه توجیه میکنید؟"

 

   …و نویسنده آخرین صفحه از رمان بلندش را نوشت و او مرد اول داستانش را با مرگ به ته خط رساند.زیر صفحه آخر امضا زد و قلمش را روی کاغذ گذاشت و به سمت پنجره رفت و به جنگل نگریست؛

"براستی او این اتفاق ساده را چگونه توجیه میکرد؟"

   و …

 

احمد رئیسی

مرداد ماه 1390

۱٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها:

   دوست دارم بنویسم و بنویسم؛برای همه روزهای رفته و نیامده؛

   آنقدر که من و قلمم از نا و نفس بیفتیم؛

   ...

   آنقدر که همه چیز را فراموش کنم،اما افسوس...

   افسوس که فراموشی کار من نیست...

 

   پی نوشت:"حجاب راه تویی حافظ،ز میان برخیز!"

۱٤ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها:

   و رسالت من این خواهد بود که دو استکان چای داغ را،

   از میان دویست جنگ خونین،به سلامت بگذرانم،

   تا در شبی بارانی آنها را با خدای خویش،چشم در چشم هم،

   نوش کنیم...

حسین پناهی

 

 

   پی نوشت:"استکان چای داغ دستانم را سوزاند."

٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها:

   جلو قانون، پاسبانی دم در قدبرافراشته بود. یک‌مردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن‌مرد به‌فکر فرورفت و پرسید: آیا ممکن است که بعد داخل شود.

   پاسبان گفت: «ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که همیشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آنجا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: «اگر باوجود دفاع من اینجا آنقدر تو را جلب کرده سعی کن که بگذری؛ اما به‌خاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرین پاسبان نیستم. جلو هر اتاقی پاسبانان تواناتر از من وجود دارند، حتی من نمی‌توانم طاقت دیدار پاسبان سوم بعد از خودم را بیاورم.» مرد دهاتی منتظر چنین اشکالاتی نبود؛ آیا قانون نباید برای همه و به‌طور همیشه در دسترس باشد، اما حالا که از نزدیک نگاه کرد و پاسبان را در لباده پشمی با دماغ تُک تیز و ریش تاتاری دراز و لاغر و سیاه دید، ترجیح داد که انتظار بکشد تا به او اجازه دخول بدهند. پاسبان به او یک عسلی داد و او را کمی دورتر از در نشانید.

   آن مرد آنجا روزها و سال‌ها نشست. اقدامات زیادی برای این‌که او را در داخل بپذیرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواست‌هایش خسته کرد. گاهی پاسبان از آن مرد پرسش‌های مختصری می‌نمود. راجع به مرز و بوم او و بسیاری از مطالب دیگر از او سؤالاتی کرد؛ ولی این سؤالات از روی بی‌اعتنایی و به طرز پرسش‌های اعیان درجه اول از زیردستان خودشان بود و بالاخره تکرار می‌کرد که هنوز نمی‌تواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود، به همة وسایل به هر قیمتی که بود، متشبث شد برای اینکه پاسبان را از راه درببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد؛ ولی می‌افزود: «من فقط می‌پذیرم برای اینکه مطمئن باشی چیزی را فراموش نکرده‌ای.»

    سال‌های متوالی آن مرد پیوسته به پاسبان نگاه می‌کرد. پاسبان‌های دیگر را فراموش کرد. پاسبان اولی به‌نظر او یگانه مانع می‌آمد. سال‌های اول به صدای بلند و بی‌پروا به طالع شوم خود نفرین فرستاد. بعد که پیرتر شد، اکتفا می‌کرد که بین دندان‌هایش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگی افتاد و چون سال‌ها بود که پاسبان را مطالعه می‌کرد تا کک‌های لباس پشمی او را هم می‌شناخت، از کک‌ها تقاضا می‌کرد که کمکش بکند و کج‌خلقی پاسبان را تغییر بدهند. بالاخره چشمش ضعیف شد، به‌طوری‌که درحقیقت نمی‌دانست که اطراف او تاریکتر شده است و یا چشم‌هایش او را فریب می‌دهند؛ ولی حالا در تاریکی شعلة باشکوهی را تشخیص می‌داد که همیشه از در قانون زبانه می‌کشید. اکنون از عمر او چیزی باقی نمانده بود.

   قبل از مرگ تمام آزمایش‌های اینهمه سال‌ها که در سرش جمع شده بود، به یک پرسش منتهی می‌شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد؛ زیرا با تن خشکیده‌اش دیگر نمی‌توانست از جا بلند بشود. پاسبانِ درِ قانون ناگزیر خیلی خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زیان مرد دهاتی تغییر یافته بود. از پاسبان پرسید: «اگر هرکسی خواهان قانون است، چه طور در طی اینهمه سال‌ها کس دیگری به‌جز من تقاضای ورود نکرده است؟» پاسبان در که حس کرد این مرد در شرف مرگ است برای اینکه پردة صماخ بی‌حس او را بهتر متاثر کند، درگوش او نعره کشید:

    «از اینجا هیچکس به‌جز تو نمی‌توانست داخل شود، چون این در ورود را برای تو درست کرده بودند. حالا من می‌روم و در را می‌بندم.»

 

اثری از فرانتس کاقکا

برگردان از صادق هدایت

 

    پی نوشت:"قانون خودت رو بشناس!"

٥ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها: