گاهی واژه ها کم میشوند؛ یا نا توان و گنگ، در حال جان دادن به گوشه ای از ذهنم پرتاب میشوند؛

   گاهی الفبا برای من لال میشود و به نقض خودش فریاد میزند؛

   گاهی کاغذ بسیط آنقدر کوچک و تنگ می شود که نمیتوان روی آن نوشت،جایی نیست برای نوشتن؛

   گاهی همهء صناعات ادبی بیمار میشوند؛

   گاهی قلم فلج میشود در زیر دستانم،توان سر خوردن هم ندارد؛

 

  گاهی حرف هایت را برای "نگفتن" نگه داری بهتر است،

اصلا رنجش را خودم میبرم، تنها !

٢٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها:

   مدتها پیش بیگانه را در جمله ای که فکر میکنم ناقض خودش است خلاصه کردم:"در جامعهء ما هر آدمی که در تدفین مادرش گریه نکند،این خطر را میکند که به مرگ محکوم شود." فقط خواسته ام بگویم قهرمان کتاب محکوم میشود چون بازی را بازی نکرد.از این جهت او از دید جامعه ای که در آن زندگی میکند بیگانه است.جامعه ای که او منزوی و لذت جو در حاشیه و کناره های زندگی خصوصی پرسه میزند.برای همین است که خوانندگان وسوسه میشوند تا او را یک واخورده بدانند.اما اگر از خود بپرسیم چرا مورسو بازی را بازی نمیکند،آن وقت میتوان تصور درست تری از این شخصیت بدست آورد.تصوری موافق تر با نیت نویسندهء آن.

   جواب آن ساده است:او از دروغ گفتن ابا دارد.

   دروغ گفتن فقط گفتن آن چیزی نیست که وجود ندارد،بلکه افزون بر آن،آنست که بیش از آنچه که هست بگوییم و وقتی به حس آدمی ربط پیدا میکند،گفتن بیش از آنچه حس می شود است.

   این کاری است که همهء ما هر روز در جهت آسانتر کردن زندگی میکنیم.مورسو،بر خلاف آنطور که نشان میدهد،نمیخواهد زندگی را آسان کند.او همان چیزی را میگوید که هست.او نمیخواهد بر حس هایش نقاب بزند.و به همین دلیل جامعه خود را مورد تهدید میبیند.بطور مثال از او میخواهند که طبق روال همیشگی از جنایتی که کرده اظهار پشیمانی کند.اما او میگوید بیشتر حس ملال دارد تا حس یک پشیمانی واقعی،وبیان این تفاوت جزئی او را محکوم میکند.

   پس از نظر من مورسو یک واخورده نیست،بلکه مردی است مسکین و مجرد.عاشق آفتابی است که سایه ای از خود نداشته باشد،از حساسیت یا شوق عمیق بی بهره است.با سماجت تمام تحرک دارد و شیفتهء محض واقعیت است.واقعیتی هنوز منفی،واقعیت بودن و حس کردن،واقعیتی که بدون آن هیچ فتحی بر خود و دنیا ممکن نمیشود.

 

 

   مقدمه آلبر کامو برای چاپ رمان بیگانه

۱٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها:

   وسط بت شکنی ات نایست،اگر تو را به چنگ اورند مجرم می خوانندت؛

   بشکنشان،نگو نمیتوانم،خودت را جای همه آن شخصیت اولهایی بگذار که تشویق یا نکوهششان کردی...!!!

۱۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها:

سحرگاه ابر و آسمان را با هم اشتباه گرفتم,خورشید که طلوع کرد فرقشان را دانستم...

٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها: