با ریش بلند سفید و عبای قهوه ای قدیمی و یک سیگار به لبش،با چشمانی "ریز و تیز بین" همه کوچه را میپاید.روی یک صندلی چوبی قدیمی که با هزار "دنگ و فنگ و صدای جیر جیر" سر پا مانده است جا خوش کرده."نور" و "بارش" هیچ اثری روی او ندارد.شال سبزش همیشه "چرکین" و عبایش به همان "شکل قدیمی" است؛از زمانی که من به یاد دارم؛

پیرمردی که تنها انتهای کوچه "بن بست"  مینشیند و یک کاسه جلوی پایش و یک قرآن در دستش دارد.

   مدتها به این فکر میکردم چطور در انتهای یک کوچه بن بست همواره کاسه او پر از "سکه" است!

   بعدها فهمیدم شال سبز و عبای قهوه ای و قرآن دستش کاسه گدایی اش را پر میکند از "سکه هایی که گویای ترس مردم از نادانی خویش هستند..."

 

 

   پی نوشت: در شهر کهنه ما قصه ها همیشه اینطور شروع میشوند:"یکی بود یکی نبود،غیر از خدای ما هیچ خدایی نبود."

٢٦ دی ۱۳٩۱ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها: