چقدر بیهوده رفتیم همه این راهها را،و چقدر بیهوده ذوق کردیم به همه این دلخوشیهای الکی،چقدر مثل ترسوها سکوت کردیم،و چه چقدرهای فراوان دیگری که انجام دادیم و به هیچ جا نرسیدیم،نرسیدیم که هیچ دورتر شدیم.دورتر شدیم از آن حس آشنا،دورتر شدیم از آن سرزمین بکر و زیبایی که همه هنرمندان و عارفان و شاعران و فیلسوفان همه عصرها آرزوی رسیدن به آنرا داشتند.

   چقدر در کوچه های تو در توی این شهر شلوغ و درد گرفته گم شدیم که دیگر راهمان را نشناختیم،همه راهها را رفتیم و همه قدمها را به "هر سویی" برداشتیم تا اینگونه به پوچی گرفتار آمدیم و اکنون در جست و جوی "بی سویی" !

   چقدر در سر و صدای این آدمها و ماشینها گم شدیم که دیگر حتی صدای خودمان را نیز نشنیدیم،خودمان را له کردیم لای همه چرخ دنده ها و زیر همه پاها و در پس هر تملق و سکوت ذلیلانه و فریاد احمقانه و دم جنباندن های چاپلوسانه و دروغهای زیرکانه و تهمتهای سیاستمدارانه و دورویی های خالصانه و نمازهای حاجتمندانه و ریاهای عزتمندانه و خیانت های محترمانه و همه آن دو متناقض هایی که کنار هم چیدیم و به آن رنگ و لعاب دادیم و با زبان چرب و نرم و حرکات رقاصانه و بازیگری های هنرمندانه آنرا حق جلوه دادیم تا دیگران را گول بزنیم خودمان را "به ظاهر" بالا ببریم و دیگران را "به ظاهر" به قعر چاه بفرستیم و پایین ببریم! خودمان را له کردیم،خودمان را کوبیدیم و به قعر چاه فرستادیم و خودمان را بی ارزش کردیم،چقدر ناشیانه!

   چقدر ناشیانه لحظه های عمرمان را تباه کردیم،چقدر قدرتمندانه خودمان را،آن "من" گمشده مان را در قفس نفس گرفتار کردیم و به گوشه ای نشاندیمش و توی سرش زدیم و " غم و تنهایی و رنجش" را با بازیها و هوسهای این دنیایی سرکوب کردیم،اما او هیچوقت آرام نشد،فقط ما از او فاصله گرفتیم،و حال ما ماندیم و تنهایی و غم غربت و رنج دوری و انتظار.

   و حالا به بیهودگی همه آن راهها که آمدیم می خندیم،چقدر کاشفانه!

   چقدر کاشفانه در جست و جوی راهی که میشناسیمش اما توان رفتن و گام برداشتن لای آن همه خار و مار ، در آن بیابان گرم و سوزان را نداریم،گویی میترسیم از این کوچه پس کوچه ها و بازیها و خنده ها و هوسها و اشکهای الکی و لحظه های پفکی و عشق های آبکی دل بکنیم،چقدر کودکانه!

   چقدر کودکانه از دل کندن از اسباب بازیهایمان میترسیم و غم دوریشان برایمان بزرگترین غم عالم میشود،با همه آدمها و غذاها  قهر میکنیم و در گوشه ای مینشینیم تا آنکه اسباب بازیهایمان را پس بدهند،و باز برگردیم به همان دوران کودکی که باور نداریم تمام شده است،چقدر نوستالژیکانه!

   چقدر نوستالژیکانه باید اعتراف کرد،اعنراف کرد که دلهره از دست دادن همین اسباب بازیهاست که راهمان را بسته و ما را در همین شهر شلوغ و کثیف و پوچ نگه داشته،چه دو راهی راحت اما سختی،چقدر متناقضانه! _ چقدر متناقضانه گاهی همه ما همینگونه به درد قافیه دچار میشویم که مبادا قافیه را باختن همه "چیز" را هدر دهد._

   چقدر شاعرانه قصه ما شده است زندانی شدن در بند اینهمه "چقدر" و "انه" های ادیبانه،باز هم "انه"؛چقدر تکراری!

   و آنجا که علی شریعتی "چقدر روشنفکرانه" نوشت:"همه چیز در جهان برای بودن آدمیست و درد اینست که بودن،خود،برای چیست؟ و چه خنده آورند آنانکه بودن خویش را در جهان ابزار چیزی کرده اند که خود ابزار بودن آنهاست!"

 

 

احمد رئیسی

اردی بهشت 1391

٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها: