مرگ من فرا خواهد رسید،چند ساعت بیشتر نمانده است.فرشته الهی در ساعتی قرین با نرسیدن،قرین با تولد و قرین با آغاز بر سر جنازه ام فرود خواهد آمد و همچون پتکی دیوار گلی یکساله را فرو خواهد ریخت.

  چند ساعتی بیش باقی نمانده است تا صدای گریه ات را بشنوم آنچنانکه صدای شیون روزهای در حال مرگ را شنبدم...

   خوش آمدی به دنیای واهی راههای بی انتها،آرام بیا در آغوش اعجازهای تلخ روزگار،گریه هایت را بگذار برای فرداهای پیش رو،فرصت آنرا بسیار خواهی یافت؛ خوش آمدی نوزاد گریان بیست و سه سالگی ام! درین ساعت تولد مرگ تولدی دیگر لبخندی بزن؛حتی اگر شده دروغین!

   خوش آمدی همراز پاکترین دردهای زمین،ای تولد زودمیر روزهای آینده؛ای صندوق آرزوهای هنوز به گل ننشسته،ای برج بلند که روزی زیر بارهای متوالی دچار خستگی خواهی شد و فرو خواهی ریخت؛خوش آمدی همدم بغضهای خیس در گلو شکسته....

   میدانم که خوب میدانی سرنوشت بیست و دو نوزاد قبلی را،سرنوشت بیست و دو صندوق آرزوهای چشم به راهی که در کناره ای از دریای ساعتهای آذر به گل نشستند.

   باید بدانی که پیش رویت ساعتهایی است به رنگ التهاب و به رنگ تنهایی،و پشت سرت بیست و دو جنازه سقیدپوش که زیر آواری از خاطرات مدفونشان کردم.

   بیا به دنیای رنگین کمانهای دور دروغین،دنیای کتابهای سوخته در آتش ترس های کهنه،دنیای بت های نامقدس شده و نامقدس های بت شده،

خوش آمدی به دنیای ما؛دنیای آدمکهای نقابدار...

   بیا به شب بارانی این زندان 

خوش آمدی شمارش معکوس مرگ!

 

 

به مناسبت یازدهم آذر ماه

و قدم گذاشتنم در بیست و سومین سال !

۱٢ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها: