بیماری دردناکی است، ذره ذره جانم را می گیرد، حلقومم را می فشارد و قطره قطره در دهان حریص زمان فرو میریزدم. جانکاه و تلخ به مرگ خویش نشسته ام، بی هیچ امید رهایی... هر بار که فکر میکنم سر دردم بیشتر میشود... دیوارهای اتاق به هم نزدیک و نزدیک تر می شوند و من در میانشان اسیر شده ام، آنقدر مرا می فشارند که صدای خرد شدن استخوان هایم را می شنوم، له می شوم! درد...درد...درد...

چند ماه پیش، دکتر، چشمان زشت از حدقه بیرون آمده اش را به من دوخت، کمی جدی شد و صورت چاق خود را به من نزدیک کرد، لیوانی آبِ لجن آلود تعارف کرد. حرکاتش مثل دلقک ها بود، اصلا برایم جذابیتی نداشت. نگاه سردم را که دید گفت که یکی دو سال بیشتر زنده نیستی! فکر میکنم آینده را میگفت، آخر آن دکتر کریه را چه به گذشته من؟

تمام بدنم را ویروس های بد ترکیب اشغال کرده اند، گاهی حس می کنم روی کمرم خانه کرده اند، انگار قوز در میاورم، خمیده و خسته زندگی میکنم. درد... کرم های لعنتی نیمی از محتویات جمجه ام را خورده اند، در حفره های کثیف توی سرم زندگی میکنند. میان خون لزج توی مغزم دست و پا میزنند و برای مرگم لحظه شماری میکنند، لابد بعد از مردنم بی تفاوت توی خاک رها میشوند و زیر ریشه درختی خانه میکنند. به همین سادگی من پایان میابم و آنها تکرار میشوند! درد... باز هم این مرض لعنتی!

این بیماری ساده تر از چیزی است که بنشینم و برای این یکی دو سال نقشه ای بچینم، حتی برای فکر کردن به آرزوهایم دیر شده است چون کرمها تمام افکارم را جویده اند. هیچ تصوری برایم نمانده است. آرزوهایم هم یکی یکی ناپدید میشوند، این خزنده های لعنتی حتی به خاطراتم هم رحم نکردند!

گاهی به سمت چشمانم حرکت میکنند، نگاهم را تغییر میدهند. گاهی روی زبانم پیدایشان میشود، سخنانم را قطع میکنند؛ این بی صفت ها به تمام زندگی ام خط میدهند. گویی تمام وجودم را به آنها سپرده ام، میدانم اگر مقاومت کنم زودتر میمیرم، تمام زندگی ام را مقاومت کرده ام اما اینبار خسته ام، حوصله جنگیدن ندارم. بجنگم برای چه؟ که مثل بقیه یک دست لباس بد رنگ به من بپوشانند و روی یک تخت سفید حال به هم زن دراز بکشم و چند نفر بالای سرم گریه کنند؟ نه، حالم از گریه کردن به هم میخورد.میدانم اگر آنها را نابود کنم من هم مثل سایه ها میشوم، من نبودن را از سایه بودن بیشتر دوست دارم. شاید یک نوع خودآزاری وحشیانه باشد اما این مرض و ویروسها و کرمها را بیشتر از هر چیزی دوست دارم. شاید چون از وجودم خورده اند و رشد کرده اند و تکثیر شده اند. شاید هم چون تنها وارثان من هستند. در تمام زندگی ام احساسشان میکردم، همیشه توی سرم میچرخیدند، مخصوصا وقتی فلسفه میخواندم یا شاید فیلمی تماشا میکردم، تا میخواستم فکر کنم شروع به خزیدن میکردند... اما حالا همیشه در حال خزیدنند! ...سرم تیر میکشد...

 خسته ام،اگر درد امانم بدهد دوست دارم هزار سال بخوابم. اعصابم درد میکند، گاهی حس میکنم حجم این بیماری از جمجمه ام بیشتر میشود، دوست دارم جمجمه ام بترکد و همه ویروس ها بیرون بزنند، روی دست و صورت مردم بلولند و آنها را هم سرطانی کنند. باز هم درد...

یادم میاید بعد از مطب دکتر در خیابانها رها شدم، شاید باران هم میبارید، لابد کمی هم گلی شده بودم. اما آن اشباح زشت یاجوج ماجوج را خوب به یاد دارم. اشباحی که هنوز هم در خانه ها تکثیر میشوند، در حفره های کثیف شهر می لولند و زاد و ولد میکنند. سایه ها از میان هم عبور میکنند، همدیگر را میکشند و میخورند و ... انگار اصلا روی زمین گام نمیگذارند، لحظه ای هستند و لحظه ای نیستند. اه، همه چیز توهم است، آری بهتر است توهم باشد، ایکاش توهم بود، حتی این بیماری لعنتی! ... عجیب است که شهر سرطانی نمیشود، عجیب است که شهر درد نمیکشد. ویروس ها مغزم را به هر سو میکشانند، به مرد سیگار به دست که برای معشوقه اش مسخره بازی در میاورد تا پوستر آخرین فیلم سینما...

ذهنم آشفته است... سر درد امانم را بریده، انگار یک وسیله مکانیکی غول آسا هر ثانیه از آسمان به روی سرم سقوط میکند و باز بلند میشود، باز سقوط میکند و باز... دوست دارم آنقدر سرم را بین دو دستم فشار دهم که جمجمه ام منفجر شود. هیچ چیز دیگری آرامم نمیکند، بهتر است هیچ چیز آرامم نکند... از سنتور محمود و خنده علی و شکستن چیزی و بخشش کسی و اومانیسم و مبارزه و آخرین سکانس سانس بهشت، از آغوشهای برهنه و برج های بلند و فحش به عکس بزرگ توی میدان... همه را باید فراموش کنم، بهتر است فراموش کنم، ایکاش فراموش میکردم!

 

دردی تمام بدن یخزده ام را میلرزاند، چند قطره خون آلوده به چند ویروس، روی کاغذ میچکد... درد... راه آخر همین است، یک قلم که سرم را بشکافم و جمجمه ام را سوراخ کنم. درد... دستی بی رحم و ... راحت خواهم شد، مثل شهر! و دستان خون آلودی که جلوی صورتم میرقصد... آری، راه آخر همین است، بهتر است همین باشد... ایکاش همین بود...
اما این دیوار ها باز هم نزدیک میشوند... درد!

۱٦ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها: