بود در کشور افسانه کسی

شهره در نه گفتن :

نام میخواهی؟   نه

کام میجویی؟   نه

تو نمیخواهی یک تاج طلا بر سر؟   نه

تو نمیخواهی از سیم قبا در بر؟   نه

مذهب ما را میدانی؟   نه

خط ما میخوانی آیا؟   نه ؛

نه به هر بانگ که برپا میشد ،

نه به هر سر که فرو میامد ، نه به جام که بالا میرفت ،

نه به هر نکته که تحسین میشد ، نه به هر سکه که رایج میگشت ؛

روزی آینه به دستش دادند ،

_میشناسی او را؟

_آه ، آری خود اوست ، میشناسم او را ...


گفته شد دیوانه است ، سنگسارش کردند ...

"سیاوش کسرایی"

٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها: