این روزها سخت میگذرند

زمان با من سر ستیز برداشته است

با فریادی سهمناک،رو در روی من...

همچو قاتلی خونریز،

این نیمه جان خسته را به پیکار میخواند...

این روزها سخت میگذرند ،بی هیچ فرصتی،بی هیج آرامشی.و من شکننده تر از همیشه،همچون شاخه ای خشک که از وزش بادها و نوازش نسیم میهراسد  که مبادا برگ سبزش را بربایند،مبادا اسیرش کنند.

این روزها سخت میگذرند ،و من در جستجوی تنها شدن،گریختن از اینهمه سربازهای پلیدی،که لباس آدم پوشیده اند اما سلاحهایی شده اند در دست زمان برای نبرد با من،سلاحهایی جذاب که تا زخمت نزنند به زهرآلودیشان پی نمیبری؛ و من بسیار زخم خورده ام،بسیار...و چه بسیار لحظه هایی که مرگ را در یک قدمی به چشم دیده ام،بی ریا و مهربان! دلسوزتر از هر آدمی...

این روزها سخت میگذرند ،و آدمها رو در روی من،چشم در چشم،در انتظار شکست من،با لبخندی زشت از جنس خیانت،تا با هر قدمی که پس میکشم،تا با هر زخمی که بر تنم میافتد،تا با هر لحظه ای که زانوهایم به زمین نزدیکتر میشود،هیاهو سر دهند؛شادی کنند؛جشن و پایکوبی بگیرند...

و این روزها سخت میگذرند ،و هراسی مبهم تمام خلاهای زندگیم را در بر گرفته،هراس از این بیماری مهلک،آدمیت! ...و من گریزانم از این شبه آدمها،از این دشمنان دوست نما،از اینان که هر ساعتشان را به رنگی میگذرانند.

و این روزها سخت میگذرند ،

و تنهایی تنها ماوای من است ،

چه درد جذابی است تنهایی ،

و چه کلبهء دور افتاده ایست در مخفیترین سرزمینها که ذهن بلندپرواز هیچ کدام از اینان توان رسیدن به آنرا ندارد،

چه تنها،تنها شده ام

چه غریبانه تنها شده ام؛

و چه غمگینانه؛

                                       و چه رنج آور!

۱۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها: