ای شب،من اندوهگین روزگاری مردی بودم با دلی پاک که در مرزی از مرزهای روز و شب خانه داشتم.مرا دشت سبز بود،و کشتزار بزرگ.در جایی از کشتزار من بود که روز و شب به هم میرسیدند.و در این زمین سبز من بود که هر سپیده دم،خورشید،به آواز من چون گل سرخ میرویید.و در این کشتزار سبز و بزرگ من بود که باری کشتگران،آواز های خود را در ستایش ابرهای خوب روندهء نیک بارنده بر میداشتند.کشتزار من چنین بود و من در این کشتزار خانه داشتم.

   من اژدهاکش،من سربلند،_که مار سه پوزه خشکی را سر افگندم و از چشمهای بسته جوی ها روان کردم_،آن روز که یامای پادشاه پا به زمین ما گذاشت فراموشم باد!آن روز که پدر مرزبانم باده سرخ به او پیشکش کرد و یامای باده نوشیده بسیار نوشیده،او را دو پاره کرد تا بنگرد خون سرخ تر است یا باده.و مرا که به او گفتم:اندوه بر تو که خانه های ما را به اندوه آکندی. گفت تا تازیانه زنند و تازیانه را پیش روی مردم کوی ها و برزن زنند.

   و مرا که میبردند،دیدم که خانه های از چوب ساختهء خوب ساختهء ما آتش گرفته بود!

   ای شب،تو سیاهتر از هر شب دیگری،و دلی دیدم سیاهتر از سیاهی تو و تازیانه ای سخت بلند،به گونهء ماری دهان گشوده و دهانی به سوی من گشوده.و مردی تازیانه در مشت!   روز بود و آفتاب بلند،و آسمان کوتاه،و اندهان چیره،و مرد دست خود را بالا برد و دست او بالا رفت،و مرد دست خود را بالاتر برد و دست او بالاتر رفت.و تازیانه که در پنحهء او بود به آسمان خش سیاه کشید.و خورشید که روشن بود روی پنهان کرد و تازیانه مارگونه به خود پیچید و مردم با ترس بنگریستند_تند،و تازیانه فرود آمد_خون!   و با فرود آمدنش آتشی در هزار رگ!

پس تازیانه بود و تن و تن زیر تازیانه بود!

قسمتی از کتاب

سه بر خوانی(اژدهاک)

نوشته استاد بهرام بیضایی

  

٢ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها: