آیا اگر هر کس دیگری همچون من در جنگلی تنها بود و این چنین زوزهء گلوله ای از کنار گوشش میگذشت و در درخت پشت سرش فرو می نشست،همین گونه که من مات مانده ام و زمین و آسمان را می نگرم،میماند؟ آنقدر متحیر که مثل من هیچ انگیزه ای برای تعقیب آن شکارچی نداشت؟ شکارچی تازه کاری که نمی دانم مرا با کدام گرگ یا آهو اشتباه گرفته بود! بگذریم که آن شکارچی از کجا آمده بود و پی شکار چه حیوانی،بهرحال اکنون خیلی بیشتر از من به ترس و وحشت دچار شده است و به سرعت در حال فرار از اینجاست.

   اما نمیدانم اگر کس دیگری اکنون در جای من ایستاده بود به چه می اندیشید،به اینکه اگر آن پروانه زیبا توجهش را جلب نمیکرد و باعث نمیشد چند قدمی سریعتر بردارد الآن آن گلوله جای یکی از چشمانش نشسته بود،یا اینکه اگر آن پیرزن زشت در آن ده کوچک در خانه اش اسپند دود نکرده بود و دور سر او نمیچرخاند الآن او بود که دود شده بود.شاید هم اگر کسی جای من ایستاده بود همه چیز را به حساب بی دقتی آن شکارچی می نوشت.

   شاید هم اگر مثل من منکر دست داشتن واجب الوجود و امور ماورایی در اتفاقات بود اکنون همه چیز را به حساب اعمال خودش می نوشت.آری،درست است،این من بودم که پروانه را دیدم نه هیچ واجب الوجودی،هیچ پای ماورایی نبود که مرا به سمت ان پروانه حرکت داد،این دست من بود که بعد از اطاعت از مغزم در خانهء آن پیرزن روستایی را برای رفع عطش به صدا در آورد و همین زمان را طوری تنظیم کرد که من هم اکنون نجات یافته و حیرت زده اینجا ایسناده ام.

   وای بر من،در تمام ایمان خود به شک افتاده ام،گویی ذره ای گمان برده ام که نیرویی ماورایی می خواست چیزی را به من نشان دهد،عجب نمایش حیرت انگیزی! چرا یک گلوله سربی کوچک مرا اینقدر آشفته کرده است؟ چرا همه ایمانم را در برابر این افکار احمقانه به حراج گذاشته ام؟ اما نه،این گلوله کوچک نیست که مرا آشفته کرده است،این جان شیرین منست که مرا در بحر این افکار غرق کرده است.

"براستی اگر هر کس دیگری جای من بود این اتفاق ساده را چگونه توجیه میکرد؟"

 

   بعد از همین چند ثانیه ای که مرد در افکار عجیب فلسفی اش غرق بود،گلوله ای درست وسط دو ابرویش نشست،شکارچی که اولین تیرش خطا رفته بود،اسلحه اش را جمع کرد و پیروزمندانه دور شد و رفت. آری،این خود مرد بود که به همه آنها اندیشید و سر جایش ایستاد و گلوله دوم در سرش جا خوش کرد. و این همان مردی بود که دیگر نیست.

"براستی شما این اتفاق ساده را چگونه توجیه میکنید؟"

 

   …و نویسنده آخرین صفحه از رمان بلندش را نوشت و او مرد اول داستانش را با مرگ به ته خط رساند.زیر صفحه آخر امضا زد و قلمش را روی کاغذ گذاشت و به سمت پنجره رفت و به جنگل نگریست؛

"براستی او این اتفاق ساده را چگونه توجیه میکرد؟"

   و …

 

احمد رئیسی

مرداد ماه 1390

۱٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها: