میخواهم یک جمله زرد بنویسم،خسته شدم از نوشتن جملات سبز و سفید و خاکستری...میخواهم آنقدر "زرد" فریادم را بنویسم که "همه" بفهمندش! آنقدر "زرد" که هرکس در زندگی اش،"در سطح روزمرگی ها لمسش کرده باشد".

   کدامین شبمان سحر شد از نوشتن متنهای سنگین و رنگین؟ کدام فریادمان خاموش شد؟ کدام آتش درونمان آرام گشت و همای آن به آسمان پرواز کرد؟ میخواهم زرد بنویسم در این امید واهی که خاموش شود این آتش،این سودای همیشگی،این آرزوی گنگ!

   میخواهم مثل "همه" فریاد بزنم،با همان لحن و رنگ؛ زرد زرد !

"حالم گرفته،تو غربت اسیر شدم!"

   "کمی" آسوده تر شدم،همیشه از دیدن این جملات خنده ام میگرفت،در عمق آنها چیزی نمیافتم،مثل حوض کم عمق بی ماهی لجن زده!

   اما خودم یکی شان را نوشتم،یکی از آنها را به دنیای و جود کشاندم،به یکی از آنها جان دادم تا در کنار دوستان صمیمی و همرنگش بنشیند و منتظر کسی که به او نزدیک باشد و او را با خود ببرد؛ببرد برای یک فریاد،یک سرگرمی و بازی،یا ببرد که حتی دور بریزدش!

   بهرحال او اکنون وجود دارد،نام او را "جمله زرد" گذاشتم،هر کس دوستش دارد او را با خود ببرد،مجانی!

   همین که از گلوی من خارج شد دیگر صاحبش من نیستم،شاید مربوط به من باشد اما صاحب آن هر کس دیگری میتواند باشد،ربط داشتن با صاحب بودن فرق دارد!

   این "جمله زرد" از همین لحظه منتظر کسی است که به دنیای او نزدیک باشد؛

   هرکس خواست میتواند آنرا صاحب شود،بی سر و صدا ، کاملا راز آلود !

 

 

   پی نوشت: "آدم پیچیده ای هستم،آنقدر که گاهی به خودم گره میخورم!"

٢۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها: