گرگ ناامید شده بود، به گمانش قله آخر همه چیز را عوض میکند، اما... روی قله زوزه میکشد، تلخترین زوزه، آخرین فتح هم مثل همه، هیچ نداشت. و قله بود و لبخند اغواگرانه ای که جان گرگ را میستاند...
جزیره میان همه موج ها، دور افتاده ترین و تنها ترین بود، التماس موج های ویرانگر هم فایده ای نداشت، آن ها توان پنهان کردنش را نداشتند، باید میماند و با آتشفشانی که هر ساعت از درونش برمیافروخت، می ساخت...
درخت آخر، در بیابانی که خاکش توان هیچ روییدنی نداشت حتی انتظار قطره آبی را هم نمیکشید، چشم فرو میبست و به خواب آخر سلام میداد...
میشود میان بودن و نبودن ایستاد و آه کشید، همچون گرگ خسته ای که بالای آخرین قله زوزه می کشد و خوب میداند فتح آخر، خیالی بیش نبود...
میشود میان بودن و نبودن ایستاد و سر به تنهایی فرو برد، همچون جزیره ای که به التماس موج ها نشسته است...
بین بودن و نبودن، مانند تک درختی که در این بیابان نابودی که امید از همه چیز بریده است...
بین بودن و نبودن،میشود زیر سایه سنگین حماقت همه انسان های مسخ شده در هیبت حیوان و پوچی همه قضاوت هاشان، میشود "جرعه جرعه عصاره تلخ زندگی را در حلقوم زمان ریخت "...
میشود همین حوالی، در لحظه ای جاری، میان همه کتاب ها و فیلمها ایستاد و به آخرین قله لبخندی زد و انتظار موج بزرگ بخشنده را کشید که شاید تو را پنهان کند، سلام...

٢٧ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها: