من عزم رفتن کرده ام و تو هنوز در خوابی،نه صدایی،نه حرکتی،همه چیز مات مانده است.فقط صدای تیک تاک ساعت است که بیداد میکند،که لالایی شده است برای همه،دعوتی است برای دیدن کابوسی وحشتناکتر از واقعیت. صدای زوزه باد و باران کمی که میبارد، و تو که با چشمان باز خفته ای...همه چیز مرا میترساند!

  همه جا سکوت،سر در گم مانده ام،نگاهم را از تو میگیرم؛هیچ چیز دیگری در اتاق نیست،اتاق خالی...خالی از هر چیزی که ترس من و تورا کم کند.عروسک ژولیده ای که روی دیوار کوبیده شده است،که لباس عروسش از غم گناه غبار گزفته است،گویی او هم با چشمان باز خفته است.گویی او را روی دیوار میخ کرده اند که فرار نکند،مثل من مثل تو...

  چراغ به صدای باد چشمک میزند،و دستان باد آرام او را مست و خاموش مبکند...و پرده کنار پنجره از تماشای عشق بازی باد و چراغ میرقصد.همه ابنها دعوتی هستند که مرا به آغوش تو ،به کابوسی غمبار میخوانند.

  به کنار پنجره میروم،نور کمی میتابد.و در کوچه جز برگهای زرد و نم باران چیزی نیست. انتظار صدای پای کسی که از این کوچه بگذرد در ذهن من به آرزو میماند.

  من آماده رفتن میشوم،ولی عرق سرد پیشانی تو لحظه ای نگهم میدارد.و چند سوال کودکانه در ذهنم میدود:بعد از رفتن من چشمان تو کجا را مینگرد؟

به سقف نگاه میکنم،امتداد نگاهت از من که بگذرد به تار عنکبوت گوشه دیوار میافتد،من که بروم نگاهت اسیر تار عنکبوت میشود.من میروم که چشمانت مجبور نباشند برای من نقش بازی کنند،میروم تا نگاهت ببیند با من چه کردی...و این را در اسارت و مرگ حشرات در تار عنکبوت ببین؛ببین که چگونه مرا کشتی!

  به کجا ؛ نمیدانم.شاید میروم که صدای پای عابری در کوچه را فراموش نکنم،شاید میروم تا صدای خرد شدن برگهای زرد زیر پای رهگذر را فراموش نکنم،منظره کوچه را،ماشینهای خیس را،و همه این انسانهایی که با چشمان باز خفته اند را فراموش نکنم...اینان که مات و مبهوت سر جایشان ایستاده اند.

  ...روی یک کاغذ سپید مینویسم:"وقتی رفتم خواب بودی.امیدوارم وقت برگشتنم کابوس نبینی،به من لبخند بزنی...امیدوارم بر گردم!"

و کاغذ را لای تار عنکبوت میگذارم،شاید لحظه ای خودت شوی و ...

"در کوچه باران میبارد و صدای گنجشک تنها هوای رفتن به هوا را به من میدهد..."

 

نوشته شده در

اردی بهشت 1388

٢٢ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها: