یک ایده وقتی در ذهن جوانه میزند ریشه ها و شاخه های آن به مرور تمام سطوح ذهن را احاطه میکند،و هر چه تلاش کنی از آن بگریزی در حقیقت به آن نزدیکتر شده ای و آنرا در ذهن خود قویتر ساخته ای.ایده در هر لایه از ذهن تو یک خانه میسازد،تا آنحا که ذهن تو پیرو آن میشود نه ایده پیرو ذهن تو!

   در پستوی ذهن تو یک عشق به جا مانده است،راه گریزی از آن نیست،هر جا قدم بگذاری آنرا میبینی،به هر چه فکر کنی در دنیای او زندگی میکنی و اوست که در ذهن تو ریشه دوانده است،در ذهن تو رخنه کرده است.حتی اگر در شهر دیگران باشی،با ذهن دیگران درگیر شوی،در دنیای دیگران گام برداری،حتی اگر همرنگ القای دیگران شوی؛همه حا ذهن تو او را میجوید،ذهن تو او را القا میکند.

   خواب و بیداری ات از هم ناگسستنی میشود،همه لحظه ها در پی وصال او از پی هم میدوند،...و این ایدهء عشق است که ذهن تو را تسخیر کرده است.

   خواب و بیداری ات را از هم نمیشناسی،تو هستی و درد گناه یک عشق که ظاهرا نیست ولی آنقدر هست که تو را نیست میکند.تو را آنقدر از واقعیت زندگی دور میکند که حقیقت را غیر از آنچه دیگران میپندارند،میپنداری!

   ...و تو در این مرز میان توهم و واقعیت آنقدر در جستجوی حقیقت پیش میروی که در عمیقترین نقطه ذهنت شک میکنی،شک میکنی به همه آنچه تا کنون ساخته ای،به واقعیت شک میکنی!... و او فریاد میزند دنیای تو اینجاست؛کنار من! و تو میمانی،توهم او حقیقت دارد یا واقعیت زندگی...؟

   و این یک القای عاشقانه است،توهم عشقی که نیست اما تو را به همهء هست های دنیا مشکوک میکند...و تو باز هم مجبوری به خود القا کنی،با آدمها ،زمان و با واقعیتهای زندگی همگام میشوی و حقایق را مدفون میکنی،در پستوی ذهنت!

   و...

  من خوب میدانم

 "دنیای واقعی ما توهمی بیش نیست،اما او حقیقتی گریز ناپذیر است..."

  

  

 

٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط سپید نظرات ()
تگ ها: