کاسه گدایی و عبای نیابت

   با ریش بلند سفید و عبای قهوه ای قدیمی و یک سیگار به لبش،با چشمانی "ریز و تیز بین" همه کوچه را میپاید.روی یک صندلی چوبی قدیمی که با هزار "دنگ و فنگ و صدای جیر جیر" سر پا مانده است جا خوش کرده."نور" و "بارش" هیچ اثری روی او ندارد.شال سبزش همیشه "چرکین" و عبایش به همان "شکل قدیمی" است؛از زمانی که من به یاد دارم؛

پیرمردی که تنها انتهای کوچه "بن بست"  مینشیند و یک کاسه جلوی پایش و یک قرآن در دستش دارد.

   مدتها به این فکر میکردم چطور در انتهای یک کوچه بن بست همواره کاسه او پر از "سکه" است!

   بعدها فهمیدم شال سبز و عبای قهوه ای و قرآن دستش کاسه گدایی اش را پر میکند از "سکه هایی که گویای ترس مردم از نادانی خویش هستند..."

 

 

   پی نوشت: در شهر کهنه ما قصه ها همیشه اینطور شروع میشوند:"یکی بود یکی نبود،غیر از خدای ما هیچ خدایی نبود."

/ 4 نظر / 9 بازدید
عاشق یک لحظه نگاهت

رفتم که خار از پا کشم، محمل ز چشمم دور شد یک لحظه غافل گشتم و صد سال راهم دور شد ................................................................... جانی که خلاص در شب هجران تو کردم در روز وصال تو به قربان تو کردم[خجالت][قلب][گل][لبخند][شوخی]

سینا

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است سلام سینا هستم یه سری بزن به من ، و وبلاگتو ثبت کن

مستانه

سلام مستانه هستم انصافا وبلاگ خوبی داری بهت سر زدم تو هم به من سر بزن و آدرستو برام بذار

parnian

یکی از دوستام یه پست تو بلاگش داشت: می گویند گفته: اگر دین ندارید، آزاده باشید. اما من می گویم: اگر دین دارید، لااقل آزاده باشید. هم اکنون منظورش رو فهمیدم.