اندر بساط ننوشتن

   گاهی واژه ها کم میشوند؛ یا نا توان و گنگ، در حال جان دادن به گوشه ای از ذهنم پرتاب میشوند؛

   گاهی الفبا برای من لال میشود و به نقض خودش فریاد میزند؛

   گاهی کاغذ بسیط آنقدر کوچک و تنگ می شود که نمیتوان روی آن نوشت،جایی نیست برای نوشتن؛

   گاهی همهء صناعات ادبی بیمار میشوند؛

   گاهی قلم فلج میشود در زیر دستانم،توان سر خوردن هم ندارد؛

 

  گاهی حرف هایت را برای "نگفتن" نگه داری بهتر است،

اصلا رنجش را خودم میبرم، تنها !

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رائد(پاییز سبز)

مالید دو چشم و گفت : ها روز شده ؟ گفتم بخور این چای که لب سوز شده پرسید به خنده عید فطر است مگر ؟ گفتم پَ نَ پ َ دوباره نوروز شده !

رائد(پاییز سبز)

نمی نویسم , چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی! حرف نمی زنم , چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی! نگاهت نمی کنم , چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی! صدایت نمی زنم , زیرا اشک های من برای تو بی فایده است! فقط می خندم ...... چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام... دکتر شریعتی

سهند

قشنگ بود ممنون از نوشتت

رائد(پاییز سبز)

"واز علائم مومن آرامش و اندوه است"! اندوه؟ نه،آرامش؟ نه،اندوه وآرامش. روحی که در درد پخته شود آرام می گیرد. احساسی که درهیچ گوشه ای از هستن آرام نمی تواند یافت آرام می گیرد کسی که می داند کسی از راه نخواهد رسید به یقین می رسد.غم هنگامی بی آرامت می کند که دلواپس شادی هم باشی،آرامش غمگین!سکوت بر سر فریاد. سکونت گرفتن در طوفان! دکتر شریعتی

سپید

:"در جامعهء ما هر آدمی که در تدفین مادرش گریه نکند،این خطر را میکند که به مرگ محکوم شود." کامو مردم عجب به ریا و نفاق احتیاج پیدا کرده اند، اگر یک بار ان را فراموش کنی بر تو نمی بخشند!

علی شرفی

این اون جمله ای بود که یه روز برات گفتم: هـیـچ کـس دیـگـــــر تـو نـمـی شـود ... حـتـی خـــودت ...