شاخ غول


   بیخوابی شبانه وادارت میکند به فکر کردن.کاری که در غوغای ساختگی روز نمیتوانی انجامش دهی،در سکوت غمگین شب بی ریا و بی فاصله انجامش میدهی؛فکر می کنی!

   برای آدمها این روزها چه کار سختی شده است فکر کردن،مساوی شده است با شاخ غول شکستن،فرقی ندارد به سیاست فکر کنند یا به عشق یا به خود یا به خدا! در هر صورت وقت فکر کردن انگار وقت نبرد با غولهاست برای این شبه آدمهای اندکِ اینبار نه اندک! آنقدر اما و اگر سر راهش می چینند که دست و پایش را می بندند؛دست و پای فکرشان را!

   پرواز را که بی خیال میشوند هیچ،لنگ لنگان هم قدم میزنند،اینجاست که شکارچیان در کمین نشسته خوشحال میشوند،فکری که خود خود را محدود کند،خود را زخمی کند،بال و پر خود را بچیند،پاهای خود را به هزار اما و اگر ببندد،باید هم به دام انداختنش راحت باشد! آنوقت است که به زندان میکشانندش؛فکرت را!

   و اینجاست که فکر کردن شاخ غول شکستن نیست،راحت میشود،بی خطر،بی مغز! و فکرت دیگر بمب نیست،فشفشهء کارخانه ای است. حالا میخواهی به سیاست فکر کن،به عشق،به خود یا به خدا؛بهرحال فکرت به استخدام روزمزد شکارچیان در آمده است بی آنکه خودت بدانی. آن پرندهء وحشی آزاد بر فراز دشتهای بلند و در میان ابرهای خشمگین و در قلب آسمانهای پاک،حالا مرغی شده اغشته به ماده های کثیف و در قفسی تنگ با بال و پری کوتاه شده و پاهای بسته؛هر چند در جایی گرم و نرم،که البته این مرغ اسیر گاهی هم تخم میگذارد برای تناول شکارچیان،و هر جا هم که نیاز باشد خود این مرغ را در کمی آب ولرم میپزند و فاتحه!

   وقتی فکرت در اختیار آنان باشد به هر چه میخواهی فکر کن،حتی انکار خدا!حتی انکار خدا هم در اختیار آنان قرار میگیرد! خودشان فکرت را به صلیب میبرند،اما اینبار نه صلیب عروج که صلیب نزول،صلیب سقوط،صلیب مرگ!

   و این سیمرغ _اکنون مرغ شده_ بیچاره که هر روز در انتظار مرگ خود را به قفس...نه نمیکوبد! این قصهء قدیمی لو رفته در دنیای شکارچیان رنگی ندارد،نکتهء انحرافی قصهء سیمرغ را کشف و آنرا در اختیار خود گرفته اند!...دیگر سیمرغ بودن رویاست،برای فکرت!

  

   بی خواب که میشوی فکرت به همهء این جملات عجیب سرک میکشد...و اما هنوز شاخ غولهای نشکسته که درد من است،و فکری که تنها و آزاد در بیشه زاری خوش آب و هوا فدم میزند و نگران از اینکه شکارچیان به اینجا هم راه یافته باشند یا حتی این زمین،زمین شکارچیان باشد...و سخت مراقب دامهای اطراف!

 

 

   پی نوشت:"این یک متن سیاسی نیست،دوباره بخوانید!"

 

/ 6 نظر / 10 بازدید
سپید

شهیدی‌فر: حفظ نظام یک ضرورت است. اما، نه به هر قیمتی. ببینید قدرت، تحت هر شرایطی، حتی دست پیامبر اکرم(ص) ابزاری بیش نیست. قدرت، فعل هدف نیست. فعل هدف، اخلاق است، معرفت خداست. اگر جای هدف و وسیله عوض شد، یعنی ماکیاولیسم. حفظ حکومت از اوجب واجبات است برای غایتی است. برای یک چیز دیگری است. این مقدمه آن ذی‌المقدمه است.

سپید

شهیدی‌فر: نه اینکه خودش بشود هدف. بله. خودش اصالت ندارد، برخی اوقات بد تعبیر می‌شود و این جفاست در حق امام. امام جایی قریب به مضمون دارند که تمام تشکیلاتی که در صدر اسلام بوده، برای معرفت خداست، برای بسط عدالت است. اما این بسط عدالت در راستای معرفت خداست.(صحیفه امام، ج20، ص170). قدرت، فعل مشروط است. فعل ابزاری است. ما قدرت را «برای چیزی» می‌خواهیم. آن چیز است که جهت می‌دهد و تقدم ارزشی دارد و برای آن تقدم ارزشی است که حکومت باید تشکیل داد که طبعاً این حکومت اصطلاحاً تقدم رتبی دارد. حواسمان باشد که نقش ابزاری دارد. ابزار خوبی هم هست اما مواظب باشیم به چه قیمتی. برخی اوقات جای اخلاق را می‌گیرد و اخلاق وسیله حفظ قدرت می‌شود و رابطه برعکس می‌شود و این خطرناک است و طلیعه یک ماکیاولیسم است. ماکیاولی می‌گفت شعار اخلاق بدهید، اما عمل هم نکردید،‌ نکردید، اصولاً اخلاق آسمانی نیست، زمینی است.

سپید

جلال و جبروت حکومت، اصل است. مابقی فرع‌اند و همه چیز مباح است و یک توجیه تاریخی هم برای آن دست و پا می‌کرد. امام علی(ع) در خطبه 200 نهج‌البلاغه می‌فرماید، به خدا من از معاویه سیاست‌مدارتر هستم، اما دستم بسته است. دست علی(ع) بسته است، دست ما باز باشد؟ شاید داستان عوض شده است. اگر قرار است جا پای حضرت امیر(ع) بگذاریم باید دستمان بسته باشد. اما احساس می‌کنم دست خیلی‌ها باز شده است و من دیدم که بعضی‌ها دستشان باز شده است.

سپید

ما می‌گوییم قدرت یک تیپولوژی (انواع) دارد. زور، تهدید، اغوا، نفوذ و اقناع. هر چه فعل سیاسی یک نظام سیاسی بیشتر متمایل به سمت اغوا، تهدید و زور برود این غیراخلاقی‌تر است و هر چه به سمت محبت، نفوذ و اقناع برود اخلاقی‌تر است. حال می‌توانیم قضاوت کنیم که قدرتمندان ما، بیشتر تکیه بر زور و اجبار و اغوا و رعب و وحشت دارند، یا تکیه بر محبت و عشق و نفوذ و اقناع دارند. امام راحل (ره) سه سیاست را ذکر می‌کردند. حیوانی، شیطانی و الهی ـ انسانی.

پاییز

کودکی نکردم تا زود بزرگ شوم و زمان چه دیر می گذشت.....امروز سالها طوری زود می گذرد که تمام دنیا برایم بچه بازیست دكتر شريعتي

خزان

سلام.من میخواهم از یک خطر دیگر حرف بزنم. خطری که بیشتر مربوط به خودمان میشود و آن هم ماتریالیستی شدن افکار است.